مادرانه

توی مهمونی امروز که در واقع هِلو پارتی یکی از فامیل‌های از فرنگ برگشته بود همون کسی  که برای سفر اومده ایران، بهم گفت نگار پس تو کی میای پیش مون؟ ( اعضای نزدیکی از خانواده پدرم، توی اون کشور زندگی می‌کنند و همه شون هم همیشه پیشنهاد میدند که اینجا رو جز گزینه های مهاجرتی ت قرار بده.) من گفتم بابا من هنوز خیلی گیر و گور دارم، هنوز اصلا رزومه‌ی قابلی ندارم، زبانم هنوز خیلی جای کار داره و...  و همزمان جوابش رو خیلی آهسته میدادم که مامانم صدام رو نشنوه. نمی‌خواستم وسط مهمونی دلش بگیره. ولی چقدر تلخ.. چقدرررررر تلخ... یکی از دلایلی که هجرت رو می‌خوام اینه که با خیالِ کمی راحت تری بتونم مادر بشم. بچه‌م بدیهیات زندگی عصر حال حاضر رو داشته باشه. هوای پاک رو نفس بکشه، بتونه مدرسه بره. ( ابر قدرتِ منطقه و فراتر از آن، حتی از فراهم کردن بدیهی ترین شرایط تحصیل در مقطع دبستان هم عاجزه!) یکی بود میگفت مهاجرت کردم که دخترم به خاطر زندگی بهتر، مجبور نباشه از مادرش جدا بشه..

6
قدرت گرفته از بلاگیکس ©