و جویبار ها که در من جاری بود.

جوی آبی هست سرچشمه گرفته از قناتی در گوشه‌ای از شهر. که گاهی میریم اونجا هر کی میشینه یک طرفش، معمولا من کفش هام رو در میارم و پاهام رو می‌ذارم داخل آب خنک. عبورِ خنکای آب از روی پام، سرحالم می‌کنه و چنان میشم انگار دخترکی هستم چهار پنج ساله. اینو از لبخند و نگاه اون متوجه میشم، اینجور وقتها در نگاهش ذوقِ تماشا کردن یک کودکه. و اون لحظه‌ها، من همون کودکم که به قول سهراب سپهری داره در حوضچه‌ی اکنون، آبتنی می‌کنه. همینقدر ساده و بله این بار باید بگم به قول نادرابراهیمی: ساده‌ها، سطحی نیستند. بعد هم بلند میشیم و لباسهامون رو می‌تکونیم و راهی میشیم به سمت زندگی آدم‌ بزرگها. میگه خب شَلپ شلوپ کردی؟ کیف کردی؟ راضی شدی؟ حالا تاتی تاتی کن تا بریم.

دلم خیلی  اون جوی آب رو می‌خواد و اون خنکای آبِ قنات. کودک بودن و کودکی کردن. احساس امنیت داشتن. همه چیزهایی که در اون لحظه‌ها حاضرند و الان توی این لحظه، برام غایبن. 

قدرت گرفته از بلاگیکس ©