سیاه چشمون

این بچه به اینکه توی بغل من بخوابه از همون اول عادت داشت. نوزاد بود و خیلی خیلی کوچولو. میذاشتم تو بغلم، براش شعر و ترانه می‌خوندم و خوابش می‌برد. امشب هم ماساژش دادم، شعرِ همیشگی مون رو خوندیم، بوس بوسی‌ش کردیم و خوابید. اولش که صدای خر و پفش شروع شد گفتم آخییییش، الان دیگه وقت، وقتِ منه. ولی الان که دو ساعت از خوابیدنش میگذره، دلم براش تنگ شده! این چه حالیه واقعا؟ بچه وقتی بیداره کچلت می‌کنه ولی وقتی می‌خوابه دلت براش تنگ میشه؟ برای فردا هم تقاضای سینما داره که البته خودم توی دهنش انداخته بودم که یک روز بیا ببرمت سینما. ولی  خب خاله جان، این یک مورد را شرمندتم. واقعا حوصله ندارم بشینم یک ساعت و نیم فیلم بچگونه ببینم. خصوصا که اگه الان فردا اینو ببرم صدای اون یکی جوجه ها در میاد که خاله چرا ما رو نبردی؟بهش میگم صبر کن یه وقتی هماهنگ کنیم که دختر داییات هم هم باشند. میگه نه آخه من با اونا حال نمی‌کنم.🤣 ولی واقعاً ترجیح میدم سه تاشون رو با هم ببرم. ولی اونجوری مسئولیتش سخت تر میشه اومدیم و یکی شون جیش داشت مثلاً! اون دوتای دیگه رو که نمیتونم تنها بذارم تو سالن. باید به بزرگسال کمکی دیگه باشه.

 از طرفی برای فردا  یه ایونت کتابخوانی مخصوص بچه‌ها هم دیدم دلم خواست ببرمش.

از طرفی هم دوست دارم دیگه فردا تحویل مامانش بدم.

😵‍💫

چی کار کنم؟

سینما؟ کتاب‌بازی؟ مرجوع به مادر؟

 

6
قدرت گرفته از بلاگیکس ©