خالیفُسور!
من سال آخر دبستان، خیلی بچه تیز و بزی بودم! خیلی وقتا کلاس مون رو خودم میچرخوندم. تا قبل اون، جز بچه های معمولی بودم سال آخر چون میخواستم آزمون فرزانگان بدم خیلی خیلی درسخون شده بودم و خلاصه اون سال، من خیلی در حال درخشیدن بودم! حالا بماند که نتیجه اون خرخونی ها این شد که بعدش در آزمون ورودی مدرسه ی خیلی ممتازی قبولی شدم ولی سطح آی کیوی همکلاسیام خیلی خیلی خیلی خیلی بالاتر از من بود و همچنین میزان تلاش و پشتکارشون در درسخونی و خلاصه من جز نفرات آخر اون مدرسه بودم همواره و کلا در ترس و اضطراب بودم که اخراجم کنند!😁😁 اما به هر حال همکلاسی های دبستان که خبر نداشتند از بعدش، اونا تصویرشون از من هم همون دختریه که نگار پرفسور(!) صداش میکردند و تو دفتر خاطراتش براش مینوشتند که ما مطمئنیم تو پرفسور میشی، فیلسوف میشی، دانشمند میشی، تو رو از تلویزیون نشون خواهند داد!! حالا بعد دوازده سال از اون روزها، هنوز پیگیرم هستند که ببینند من دارم چیکار میکنم. اگر اتفاقی ببینن منو فوری با هیجان ازم میپرسند که الان در چه وضعیتی هستم. یا مامانم هر چند وقت میگه فلانی منو تو فرضاً مسجد دید گفت دخترم با دختر شما همکلاسی بود همش بهم میگه مامان خانوم فلانی رو دیدی در مورد نگار بپرس.
هعی، دخترکانِ روزی ۱۲ ساله! گاهی فکر میکنم کاش من هنوز به همون قوت سابق، به اندازهی همون روزهای ۱۲ سالگی، همت داشتم و اعتماد به نفس و رویاهای بزرگ و تلاش..... آخ دخترکانِ روزی ۱۲ ساله! من از روی شما خجالت میکشم پس بهتره خاطره گویی در بلاگیکس رو رها کنم الان و برم بچسبم به لپتاپم چون شماها بهم باور دارید هنوز.. و باور شما به من، از همون روزها تا الان، قوت قلبم بود... دوست تون دارم دخترا......شما خیلی سخاوتمند بودید که اونقدر به من اعتماد به نفس میدادید... خیر اون همه خوبیِ کودکانه، زندگی تون رو برداره. من به اندازه شما مهربون نبودم شاید هیچوقت.
- همکلاسی ها بهم میگفتند پرفسور، دوست صمیمی م اما میگفت: خالیفُسور!