سفر😍
خرداد سال پیش این موقع، رشت بودم. از رشت که برگشتم تهران، دو سه روزی رفتم سرکار و بعد دوباره رفتم همدان:)) از همدان که برگشتم، بلافاصله رفتم کنسرت هری پاتر، هتل اسپیناس. چندروز دیگر هم خوش خرامیدم که جنگ شد چه روزهای عمیقاً خوووووبی... ملالی نبود جز دلتنگی حقیقتاً.

به یادِ نیمرو و املتهای زیباسرا، کتههای خوشمزه شمالی، چایهای خوش عطر ایرانی، کاکاشکم پرها، رشته خشکارها،جوجه ترشها، باقالاها و زیتون پروردههای ترش.
خدایا شکرت. آدم به بعضی روزهای زندگی ش فکر میکنه میبینه چقدر زندگی با سخاوت پیش چشمهاش گسترده بوده:))
پن: شام هم آبگوشت مرغ داریم.😏😆 بازم الحمدالله والا که والا به خدا
پن۲: داشتم فکر میکردم هنوز که هوا خیلی گرم نشده، خرداد امسال رو هم به سفر مزین کنم، داشتم به مقصد فکر میکردم که به خودم گفتم حالا موجودی کارتت چقدره؟! از اونجایی که زیر نیم میلیون تومن بود گفتم حالا فعلا در دنیای علم و تحصیل سیر و سفر کن تا ببینیم چی میشه.
پن۳:گاهی هم فکر میکنم در چنین بحران اقتصادی عظیم الشانی! شاید نباید شغلم رو تغییر میدادم. حداقل در اون حیطه مهارتهایی داشتم، رزومهای داشتم. الآن چی؟ نقطه صفر مرزی! نه برای اینکه از تصمیمم پشیمونم هنوز حتی درست حسابی چیزی شروع نشده که وقت کنم پشیمون بشم. از این حیث که دستم خالیه.