پروژهی اُمیدداری!
چند وقت پیش اپیزودی از هاروارد بیزینس ریویو گوش میدادم راجع به اینکه چطور در جلسات کاری مقتدرانه صحبت کنیم. یکی از تکنیک هاش این بود که گاهی فردی رو که خیلی قبول دارید، به نظرتون اعتماد به نفس داره، توانمنده، با دیسیپلینه و.. رو تجسم کنید و بگید امروز من میخوام اون آدم باشم. و مدام تصور کنید فلانی در این موقعیت چطوری صحبت میکرد؟ چطور منظورش رو میرسوند و... آره خلاصه، برید در نقش فلانی. و توجیه روان شناختی ش هم این بود که شما اینطوری از استرسها، ترس ها و نگرانی های مخصوص خودتون که در اونها غرقید، فاصله میگیرید چون یك نفر دیگه شدهاید. راستش من هم میخوام این کار رو انجام بدم. اما نمیخوام نقش دیگری رو بازی کنم، میخوام نقش خودم رو بازی کنم، نقشِ نگار توانمند و قدرتمندی که هست اما الان در من وجود نداره. راستش من متوجه شدهام که من خیلی احساس ناامیدی میکنم این روزها، درسته که با نااامیدی، کم و بیش ادامه میدم اما در مورد خیلی از کارهام، فرمون رو دادم دست ناامیدی. اونقدر که ناامیدی دیگه مسافرِ ماشینم نیست، راننده ی ماشینمه! به خاطر همین خواستم یک پروژه شخصی، یک چالش ده روزه برای خودم تعریف کنم و اسمش رو هم گذاشتم: پروژهی امیدداری! دقت بفرمایید امیدواری نه، امیدداری! شبیه به کلمهی بچهداری! ما چطور بچهداری میکنیم؟ من همونجوری میخوام به اُمیدم، رسیدگی کنم. به خورد و خوراك و رخت و لباسِ امیدم برسم. خلاصه که مادرگونه، امیدک نحیف و رنجورم رو در آغوش بکشم و ازش مراقبت کنم و پرورش بدمش. امروز دو خرداد، در این ظهر بهاری مطبوع، پروژهی امیدداری رو استارت میزنم! و هر روز میام اینجا میگم در این راستا، وقتی در تلاش بودم اون نگارِ فاضلهی ذهنی مرو زندگی کنم چه اقدامی کردم که متفاوت باشه با گذشته. پس پیش به سوی این داستان جدید!