بازگشت به هفت سالگی!
این ماجرا چیزی نیست که به طور صد درصدی، دلخواهم باشه چون شامل ابعاد زیادی میشه ولی خیلی وقتها تا حد زیادی، برام دوست داشتنی و بامزه است. چی؟ اینکه مثل باباهایی که دختر کلاس اولی دارند و باباهای پیگیر و خوشذوقی هم هستند، پیگیر امورات آموزشی منه. پدرم؟ نه مستر بلو رو عرض میکنم. اینجوری که: نگار.. به نظرم خیلی شل کردی دیگه، بوسیدی گذاشتی کنار کارهات رو، اشکالی هم نداره ها، ولی گفتم شاید فلان چیز رو برات بگیرم، سر ذوق بیای باز. چی مثلاً؟ اشتراک چند ماهه یه دستیار هوش مصنوعی مرتبط با نیازم.
خیلی بامزه است برام. یعنی همینطور رندوم که داره کارهاش رو میکنه، یادش میاد نگار، تنبلی پیشه کرده. بعد فکر میکنه خب چی کار کنم از این رخوت در بیاد؟
ضمنا چون جیمیلش روی لپتاپ من هم هست و یک سری اکانت های مشترک داریم، گاهی میره سر میزنه ببینه من کار جدیدی کردم یا نه؟ کارهای زیادی کرده باشم خوشحال میشه، کاری نکرده باشم اینجوریه که جایی بودی؟ بیرون بودی؟ لالا بودی؟ خوب کاری کردی، اصلا تو رو چه به کارهای زیاد؟ ولی خب من میدونم درونی حس دیگه ای داره.😅 خودش آدم خیلی فعالیه و منو هم میشناسه که با فعالیت بیشتر در نهایت خودم هم حس بهتر دارم، برای همین موتور من رو هم روشن میخواد.
دربارهی عنوان: نه همیشه، ولی گاهی هم خیلی خوبه که میشه در بعضی از روابط نزدیک، برگشت به نسخهی کودکی... و اون دخترکِ لپ گلی روزهای دور رو دوباره زندگی کرد.
چرا نه همیشه؟ چون نمیشه زن بالغ درون و سایر ابعاد دیگر وجود رو نادیده گرفت و هوا برای نفس کشیدن شون نذاشت.
اما همین گاهی، واقعا زیباست.☘️