<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>نگارستان</title>
	<link>https://negarestan.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://negarestan.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 31 Jul 2026 01:25:47 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>نفس/ محسن چاوشی!</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/216</link>
				<description><![CDATA[<p>سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا یارانِ سخت به هم رسیده قدر وصال رو میدونن؟ متوجه هستن که دارن آرزو و رویای پیشین رو در بیداری تجربه می‌کنند؟! وقتی غلت میزنن تو خواب و بیدار و  چشم که باز میکنن، عزیز ترین چشم‌ها رو بسته می‌‌بینند، ذوقش رو می‌کنند؟</p><p>کاش به وصال رسیده‌ها، قدرش رو بدونند، کیفش رو ببرند.   </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z03100_Mohsen_Chavoshi_-_Nafas_1.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z03100_Mohsen_Chavoshi_-_Nafas_1.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p><p>داری از فکر من پر میشی نم نم.... فقط یادت نیاد ما دوریم از هم</p><p>نگو این آسمون که صاف صافه‌‌... بذار قلبت واست رویا ببافه</p><p>که رویا شعره میشه خوند و حظ کرد... همین رویا چقدر مارو عوض کرد</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 01:25:47 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/216/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/216</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>یه ماه می‌خواستم که دارم...</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/215</link>
				<description><![CDATA[<p>امشب گردش علمی داشتیم:دی! رفتیم ماه رو دیدیم. پیشنهاد هم  از من بود. تو صف تلسکوپ ایستاده بودیم و من تازه فهمیدم که به نجوم هم علاقه‌‌منده! کلی ماجراهای نجومی تعریف کرد.کمی هم بحث های عمیق تر در باب این داشتیم که آخرش خوبه آدم خودش رو مرکز جهان بدونه و به قولی باور به اینکه جهان،خودِ تویی یا خودش رو ذره‌ای ناچیز از این جهانِ بی‌نهایت بدونه؟ فرمودند تعادل. بعد دوباره برگشتیم سر بحث اصلی:ماه!</p><p>یک سری تعارف ها تیکه پاره شد که اصلا من نمی‌خوام ماه رو بیینم، من ماه رو کنار خودم دارم و از این صحبت ها. همه‌ی این‌ها با پس زمینه‌ی صدای مارتیک که میخوند: ماه در میاد که چی میشه؟ میخواد عزیز کی بشه؟ ماه در میاد چی کار کنه؟ باز آسمون رو تار کنه..</p><p>در نهایت هم امشب برای اولین بار ماه رو با تسلکوپ دیدیم🌕واقعاً الان می‌فهمم به یکی که خوشگله میگن مثل ماه میمونی، دقیقا از چی حرف میزنند.واقعاً قشنگ‌ بود، از قشنگ هم قشنگ‌تر. نمیشد چشم برداشت ازش. حس میکردم هوش مصنوعیه:دی</p><p>و خب احساس میکنم امشب ماه بعد از اینکه از اون بالا  تماشاچی تعارف تیکه پاره کردن های یاران مهربان نسبت به هم بود که تو ماهی و ماه چه فایده‌ای داره اصلا... اینجوری بود که : ما اینجا داریم زحمت می‌کشیما!!!</p><p>حالا شما میخوای نزد یار و نگار خویش، چاپلوسی کنی دیگه تو سر من که نزن، من ماهم، ماه!</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 00:45:38 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/215/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/215</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>لب ساحل</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/214</link>
				<description><![CDATA[<p> بابت عمه غمگین هستم ولی نگرانی شدید ندارم. نگران مرگ و زندگی نیستم، نگران برنامه های زندگی ش هستم. ( اگر از جزییات بگم شما هم ممکنه بگید آخه تو این موقعیت، این مریضی دیگه چی بود؟) به هر روی، در مورد خود بیماری،حس میکنم پروسه‌ای تحت کنترل پیش رو داریم. ممکنه این از شناخت کم‌ من از بیماری بیاد. نمی‌دونم. به هر حال با مشکل جدی‌ای روبرو هستیم ولی انگار به موقع، تشخیصش دادیم. آزمایش های قبل از کمیسیون رو دادیم، همه چی اوکی بود. یعنی جایی در بدن به جز همون توده، درگیر نشده خداروشکر. فردا کمیسیون پزشکی تشکیل میشه که متوجه مراحل درمان بشیم. دو ساله که یه بخشی از کار و مطالعاتم راجع‌به همین حیطه است. بیماری های سخت، بیماران مبتلا به بیماری‌های سخت، شیمی درمانی، خستگیِ شیمی درمانی، مراقب‌‌ها، خود مراقبتیِ مراقبت ها... و چقدر فرقه راجع‌به رنجی، مقاله بخونی و مقاله بنویسی و لکچر آماده کنی تا وقتی که موجِ اون غم، بیاد و پاهای خودت رو خیس کنه. حالا من که لب ساحلم هنوز..‌ ایشالا طوری هم پیش نره که برم اون وسط دریا... </p><p>بهش میگم من مطمئنم تویی که از این طوفان بیرون می‌زنی، آدمی خواهی بود که نسبت و نگاهش به بدنش، جهانِ بیرونی و درونی ش همه تغییر کرده. تغییرهای مثبت. مسیر خیلی بد و سختیه ولی خروجی ش آدمیه با عمق و رشد بیشتر.. </p><p>کامنت هاتون رو براش فرستادم. گفت بابت این همه انرژی مثبت و مهربونی، احساساتی شده و چقدر حس خوبی گرفته.</p><p>😘</p><p>بعد هم اینکه چند نفرتون گفتید دور و بر کسی رو داشتید که بهبود یافته. کمی ممکن هست با جزییات بیشتر از مدت زمان درگیری ش، اینکه الان چند سال میگذره و.. بگید ؟❤️</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 18:13:18 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/214/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/214</guid>
				<slash:comments>12</slash:comments>
			</item><item>
				<title>امید</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/213</link>
				<description><![CDATA[<p>عمه خودش کادر درمانه. کلا سبک زندگی سالمی داره.‌ ورزش مرتب، تغذیه‌‌ی سالم و... مرتب معاینه‌ی پستان رو داشت خودش.( من هم دارم، همه خانوما باید داشته باشیم.) بیماری ش رو دیر تشخیص نداد فکر می‌کنم. گرید دو هست، سایز توده کوچکه، یک سانت و شش میلی متر! نوع کنسر، سه گانه منفیه و این نوع همون مسیر جراحی و شیمی درمانی و پرتو درمانی رو در پیش داره. لنف درگیر نشده. ولی هنوز سونوگرافی شکم و لگن و سی‌تی رو نداده. اونا رو امروز و فردا می‌ره و ایشالا که عضو دیگری درگیر نباشه.</p><p>مثل هر آدم دیگه‌ای درگیر پروسه های مختلفی در زندگی هست و حالا این توده‌ی کوچک هم اومده وسط همه ماجراها رو.</p><p>اما برمیایم از پس همه چی... </p><p>دیشب که جواب بیوسپی رو دیدم و اون کلمه‌ی گرید دو . خیلی دست و پامو گم کردم. بعد که جوانب دیگر رو هم دیدم دیدم نه واقعاً شانس درمان خیلی خوبی داریم به امید خدا.....</p><p>توی این مسیری که در پیش داریم، احتمالاً نقش من در پرستاری و مراقبت، از بقیه پررنگ تر باشه.</p><p>امیدوارم خدا کمک مون کنه......</p><p>.</p><p>بچه‌ها خوندن کامنت هاتون خیلی دلگرمی بود. اینکه از بهبود یافته ها می‌گفتید..دوست داشتید جزییات بیشتری هم بگید.♥️ کلا اگر چیزی هست که بدونیم، بهتره.</p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 11:06:56 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/213/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/213</guid>
				<slash:comments>8</slash:comments>
			</item><item>
				<title>دوستت دارم آنتی، خیلی دوستت دارم.</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/212</link>
				<description><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/1131;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l805643_IMG_20260727_235527.jpg" width="1080" height="1131"></figure><p>با آنکل و آنتی، گروه هم‌اندیشی رو تشکیل دادیم. رفته رفته هم گروه مون داره یه کوچولو بزرگ میشه و اون عکس سه نفره اولی، عوض میشه و هی یکم دسته جمعی تر میشه.</p><p>ما خانواده عاشقی هستیم... امیدوارم همین عشق، نجات دهنده مون باشه.♥️</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 00:27:44 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/212/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/212</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>طوفان</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/211</link>
				<description><![CDATA[<p>جواب اومد: کنسر.</p><p>سرطان پستان.</p><p>کی؟ عمه‌ی جوان و مجردم. برای من خواهره. خود خود خواهر. </p><p>چیکار کنم؟</p><p>فعلا گفته به کسی نگیم...</p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 20:09:37 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/211/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/211</guid>
				<slash:comments>22</slash:comments>
			</item><item>
				<title>ای خدا....</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/210</link>
				<description><![CDATA[<p>فردا عصر جواب بیوسپی یکی از عزیزانم میاد. خدا کنه سرطان نباشه. خدا کنه اگه هست، خوش‌خیم باشه. خدا کنه قدرتمند از پسش بربیایم.</p><p>یکی از اعضای خانوادمه اون عزیز. فقط من می‌دونم این ماجرا رو و بقیه خبر ندارند. صبر کرده بود برگردم که بهم بگه.</p><p>هنگامه‌ی ترس نیست. زمان، زمانِ قوی بودنه..</p><p>بهش گفتم هر سناریویی که باشه من عاشقانه پیشتم. با هم می‌زنیم توی گوشش و از پسش برمیایم.</p><p>ذهنم رو اگر ول کنم، سمت تلخ‌ ترین سناریو ها می‌ره....</p><p>اگر جواب فردا عصر، اونی باشه که نمی‌خوایم باشه، طوفان به زندگی مون می‌زنه!</p><p>خدایا چی کار کنیم؟</p><p>خدایا من طاقت ندارم...</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 01:25:24 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/210/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/210</guid>
				<slash:comments>18</slash:comments>
			</item><item>
				<title>دوپینگ</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/209</link>
				<description><![CDATA[<p>دیشب تا رسیدیم اول رفتیم یه چیزی خوردیم و تحلیل سفر داشتیم. بعد من اومدم خونه مون و اون رفت فضای کار چون ددلاین پروژه‌ای بود امروز براش. اون فضای کاری که ماهانه میز اجاره می‌کنه ازشون،شبانه روزیه و خلاصه تا سه چهار شب مونده بود پای سیستم که کار رو جمع کنه. صبح ها معمولا زنگ میزنم برای جلسه‌ی دیلی ش بیدارش کنم. صبح که زنگ زدم، از کم‌خوابی و خستگی نابود بود و داشت می‌رفت دوباره فضای کار ولی حتی نای صحبت کردن هم نداشت.عصر براش شیر و خربزه و شکر و وانیل و گلاب رو میکس کردم و گذاشتم تو فریزر یکم یخ بزنه،یک ظرف کوچیک رو هم پر کردم از آلوچه و لواشک خونگی و رفتم پیشش. در همین حد که بگم بیا پایین یه چیزایی برات اوردم، ازم تحویل بگیر. گفتم این ورا، کار داشتم.. حتی گفتم زود باید برم و قرار دارم و دیرم میشه. ولی خب راستش رو نگفتم که اگه اومدم این ورا کار نداشتم. رفته بودم چون فقط دلم براش تنگ شده بود ‌و نگرانش بودم که بدنش کم نیاره،خودم باید دوپینگ بهش می‌رسوندم و میدیدمش که خیالم راحت بشه. </p><p>دیگه به نظرم اون تندیس بلورین وبلاگِ عاشقانه‌ی سال رو بدید برم من به نظرم. </p><p>شوخی می‌کنم:))) </p><p>غیرعاشقانگی هم خیلی خیلی داریم!</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 01:17:01 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/209/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/209</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>تو خیلی شیرین تر از کیک هویج گردویی...</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/208</link>
				<description><![CDATA[<p>یک لحظه‌هایی رو انگار باید نوشت.. ولی نه.. خوب که فکر میکنم میبینم اونقدر اون لحظه‌، عمیق و کامل تجربه شده که برای جاودانه شدنش نیاز به حتما نوشتنش نیست. با این حال نوشتنش، رو دوست دارم، همون قدر که زندگی کردنش رو دوست داشتم. </p><p>صبح، طبق معمول این چند روز، اشتها نداشتم. از میز پذیرایی که شامل چای و نسکافه و کیک هویج گردو بود فقط یک لیوان چای برای خودم ریختم و رفتم گوشه‌ای نشستم. تقریباً دور از بقیه، آبی با یک برش کیک و نسکافه که دستش بود اومد پیشم. گفت چرا کیک برنداشتی؟ گفتم میل ندارم. گفت تو که عاشق کیک هویج گردویی. گفتم نمی‌خوام امروز.  با چنگال تکه‌های کیک رو برش زد و هر یکی دو دقیقه، یه تیکه بهم داد. همونجا بلند شد و رفت یک برش دیگه هم آورد. گفتم نمی‌خورم که، کافیه. گفت نه آخه اینجوری من که میدم، از دست من میخوری.. بنابر این چنگال به دست، مکالمه رو باهام ادامه داد..</p><p>خیلی ساده و شاید لوس بود در ظاهر این کار، ولی برای من، خیلی تجربه عجیبی بود. </p><p>میدونید .. من یک مادر بالقوه م.. مادری رو در معنای مراقبت کردن از آدمها، زندگی می‌کنم مدام. امروز با این پسر، احساس کردم که آها، انگار یکی هست که نیاز نباشه مامانش باشم، یکی هست که اون مواظب منه.. که می‌تونم ضعیف باشم همینقدر پیشش..‌ و همزمان  لذت ببرم از ضعف و آسیب پذیری م...</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 00:51:46 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/208/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/208</guid>
				<slash:comments>12</slash:comments>
			</item><item>
				<title>یک قمقمه حیات....</title>
				<link>https://negarestan.blogix.ir/post/207</link>
				<description><![CDATA[<p> چند روز خیلی نوشتم و عکس گذاشتم. اینجا رو مدام آپدیت کردم، کانال تلگرامم رو هم، اینستاگرامِ پرایوت و پابلیک رو هم. انگار می‌خواستم همه چیز ثبت بشه..... انگار اینجوری می‌خواستم از رودخانه‌ی جاری زندگی، قمقمه رو پر کنم از آب تمیز و گوارا... می‌خواستم زندگی رو ذخیره کنم.☘️</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 22:51:26 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/207/comment</comments>
				<dc:creator>نگار</dc:creator>
				<guid>https://negarestan.blogix.ir/post/207</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>