<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>نگارستان</title>
	<link>https://negarestan.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://negarestan.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Wed, 09 Sep 2026 20:48:17 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>مشهد</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/276</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/276</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 20:48:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب از فضای کار باید برم خونه دایی اینا. با بی‌آرتی رفتم میدون شهدا که از میدان شهدا با مترو برم خونه دایی. قبل مترو یه همچین جوی بود:دی 
مدتیه دیگه خیلی کم پیش میاد چایی بگیرم از این چایی نذری ها. منتهی امشب گرفتم. به این بهانه که بیشتر تو اون فضا باشم! احساس عمیقاً در مشهد بودن و مشهد دوستی بهم د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r141896_VID_20260909_203132.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r141896_VID_20260909_203132.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>امشب از فضای کار باید برم خونه دایی اینا. با بی‌آرتی رفتم میدون شهدا که از میدان شهدا با مترو برم خونه دایی. قبل مترو یه همچین جوی بود:دی </p><p>مدتیه دیگه خیلی کم پیش میاد چایی بگیرم از این چایی نذری ها. منتهی امشب گرفتم. به این بهانه که بیشتر تو اون فضا باشم! احساس عمیقاً در مشهد بودن و مشهد دوستی بهم دست داده بود:)) شهر من، من به تو می‌ اندیشم و از این صحبت ها!</p><p>یه حس نوستالژیکی داره این آهنگه: ای صفای قلب زارم هر چه دارم از تو دارم!!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/276/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خجالتم می‌آید</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/275</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/275</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 18:20:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دارم میرم سر قرار و همش اینجوری‌‌م که وای خدایا میشه برنامه سوپرایزی در کار نباشه؟🥲🥲 استرس دارم😂😂
سورپرایز با حضور بقیه منظورمه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دارم میرم سر قرار و همش اینجوری‌‌م که وای خدایا میشه برنامه سوپرایزی در کار نباشه؟🥲🥲 استرس دارم😂😂</p><p>سورپرایز با حضور بقیه منظورمه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/275/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ادب</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/274</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/274</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 14:38:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اون روز که لینک کانال داداشم رو گذاشتم. خیلی هاتون عضو شدید. الان کامنت آقا متین رو اونجا دیدم. بیوی تلگرامش نوشته: « به ادب با همه سر کن که دلِ شاه و گدا، در ترازوی مکافات برابر باشد» چقدر قشنگ، چقدر قشنگ.
این نگاه محترمانه و مودبانه، خیلی زیبا و ارزشمنده.
آقا متین بهت تبریک میگم.💚]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اون روز که لینک کانال داداشم رو گذاشتم. خیلی هاتون عضو شدید. الان کامنت آقا متین رو اونجا دیدم. بیوی تلگرامش نوشته: « به ادب با همه سر کن که دلِ شاه و گدا، در ترازوی مکافات برابر باشد» چقدر قشنگ، چقدر قشنگ.</p><p>این نگاه محترمانه و مودبانه، خیلی زیبا و ارزشمنده.</p><p>آقا متین بهت تبریک میگم.💚</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/274/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به تو هرگز نگفتم من</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/273</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/273</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 12:34:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[«در هر ضربان قلب من، تو، طنین انداز می‌شوی، عبور میکنی، دوباره به من باز می‌گردی، و تا ابد، می‌مانی.»
• هالینا پوشویاتوسکا / برگردانِ مرجان وفایی
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q741648_____..mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q741648_____..mp3" controls=""></audio></div></figure><p>«در هر ضربان قلب من، تو، طنین انداز می‌شوی، عبور میکنی، دوباره به من باز می‌گردی، و تا ابد، می‌مانی.»</p><p>• هالینا پوشویاتوسکا / برگردانِ مرجان وفایی</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/273/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فردا کجاست؟</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/272</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/272</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 22:14:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من از دور شبیه آدمهای ناامید نیستم
حتی از نزدیک هم شبیه آدمهای ناامید نیستم
یعنی عملکردم مثل آدمهای ناامید نیست.
فقط خودم از یک سری نشونه‌ها می‌فهمم من چقدر چقدر چقدر ناامیدم.
حتی اگر رفتارم، رفتارِ ناامیدی نباشه‌.🥲
نشونه‌‌‌ش؟
اینکه احساس می‌کنم همه چیز تموم شده....
همههه چیز...
یعنی در واقع من فکر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من از دور شبیه آدمهای ناامید نیستم<br>حتی از نزدیک هم شبیه آدمهای ناامید نیستم<br>یعنی عملکردم مثل آدمهای ناامید نیست.<br>فقط خودم از یک سری نشونه‌ها می‌فهمم من چقدر چقدر چقدر ناامیدم.<br>حتی اگر رفتارم، رفتارِ ناامیدی نباشه‌.🥲<br>نشونه‌‌‌ش؟<br>اینکه احساس می‌کنم همه چیز تموم شده....<br>همههه چیز...<br>یعنی در واقع من فکر نمی‌کنم فرداها بد و تاریکند<br>من فکر می‌کنم فردایی وجود نداره دیگه اصلاً..</p><p>حدس میزنم این احساس درونی، ماحصل اتفاقات دی ماهه برام. این احساس تموم شدن همهههه چیز، تموم شدن زندگی...</p><p>انگار الآنم که هستیم، تو وقتِ اضافه‌ایم.</p><p>نمی‌دونم... واقعا حس های مبهم پیچیده‌ای دارم.</p><p>گاهی هم میگم نکنه من قراره بمیرم که اینقدر همه چیز در نظرم به شکل آخرین بار جلوه می‌کنه؟</p><p>خدایا خواهش می‌کنم من نمیرم.😭</p><p>البته چه می‌دونم.</p><p>شاید مردن هم خوب است.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/272/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نگار خانوووم!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/271</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/271</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 18:53:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ بر سر خرده مسائلی کوچک، اما با مخرج معنایی مشترک مهم، تو در و دیواریم. و اون معنا هم چیزی نیست که عمراً‌ کوتاه بیام. چون اگر کوتاه بیام، دیگه کلا تو این زمینه باید کوتاه بیام. برای خودم در این امر مهم آرزوی موفقیت دارم.🙏 و میدونم که موفق هم میشم احتمالاً. خب با آرزوی مجدد موفقیت.😁
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> بر سر خرده مسائلی کوچک، اما با مخرج معنایی مشترک مهم، تو در و دیواریم. و اون معنا هم چیزی نیست که عمراً‌ کوتاه بیام. چون اگر کوتاه بیام، دیگه کلا تو این زمینه باید کوتاه بیام. برای خودم در این امر مهم آرزوی موفقیت دارم.🙏 و میدونم که موفق هم میشم احتمالاً. خب با آرزوی مجدد موفقیت.😁</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/271/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خُل شدن</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/270</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/270</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 21:04:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نکته ی عجیب اینجاست که من به توجه کردن و محبت آبی نسبت به بقیه، حسادت نمی‌کنم. شاید چون به هیچکس اندازه‌ خودم توجه و محبت نمی‌کنه و جایی برای گله نمیذاره‌. حالا شاید پیش خودش ادا در بیارم، حساسیت نشون بدم ولی خب جدی نیست.
 اما به اینکه دیگران دوستش داشته باشند، بهش توجه کنند، محبت کنند و... حسودی‌م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نکته ی عجیب اینجاست که من به توجه کردن و محبت آبی نسبت به بقیه، حسادت نمی‌کنم. شاید چون به هیچکس اندازه‌ خودم توجه و محبت نمی‌کنه و جایی برای گله نمیذاره‌. حالا شاید پیش خودش ادا در بیارم، حساسیت نشون بدم ولی خب جدی نیست.</p><p> اما به اینکه دیگران دوستش داشته باشند، بهش توجه کنند، محبت کنند و... حسودی‌م میشه. اینجوری‌م که اون مال خودمه، عزیز خودمه، پاره تن خودمه، به شما چه؟ به سهم من دست نزنید.😐</p><p>در رندوم ترین موقعیت ها! </p><p>مثلا امشب یه آقایی در همون فضای کار بهش گفت: مهندس چقدر رنگ و روت پریده. میزونی؟ حالت خوبه؟</p><p>حالا خودم دو دقیقه پیش با تریلی از روی صفحات مغزش گذشته بودم ها! </p><p>ولی تو دلم اینجوری بودم که تو چرا بچه‌ی منو نوازش کلامی می‌کنی؟😬😬 </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/270/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو به دنیا نمی اومدی من عاشق کی می‌شدم؟</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/269</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/269</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 20:48:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگر بخوام به رفتارهاش فکر کنم که روانی‌تر میشم. دلخوری ها هم که یکی دو تا نیست اصلاً. با این حال زندگی هم شاید همون لحظه‌ای بود که ما دو تا آدم پاره پوره بودیم از فرط خستگی در نیمکتی در حاشیه‌ی خیابان احمد آباد که جمعه‌ای فوق شخمی گذرانده بودیم بعد از یک هفته‌ی فوق شخماتیک‌تر! که با چشم‌های خمار از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگر بخوام به رفتارهاش فکر کنم که روانی‌تر میشم. دلخوری ها هم که یکی دو تا نیست اصلاً. با این حال زندگی هم شاید همون لحظه‌ای بود که ما دو تا آدم پاره پوره بودیم از فرط خستگی در نیمکتی در حاشیه‌ی خیابان احمد آباد که جمعه‌ای فوق شخمی گذرانده بودیم بعد از یک هفته‌ی فوق شخماتیک‌تر! که با چشم‌های خمار از تب، بین عطسه و فش فش و کش اومدن آب مماغ،بهم بگه هیچ تولدی اندازه‌ی تولد تو مهم نیست.( در حالی که کل روز و روزهای پیشین اسکی رفته روی روح و روانم و من هم گله کردم.)  اگر تو به دنیا نمی‌‌اومدی من میخواستم عاشق کی بشم؟ که بگم راست میگی اگه من نبودم خِلوکِ کی می‌شدی؟ ( خِلوکِ: کسی که آب مماغش خیلی می‌ریزد!) و بعد بگم تو چی داری آخه جز آبِ دماغ؟! آها این چشم‌ها رو داری.. و اگه این چشم‌ها رو نداشتی، می‌خواستی چه کنی؟ میگه جدی میگی؟ میگم تو نمیدونی این چشم‌هات چقدر نجاتت دادند. و تو دلم میگم تو نمیدونی من چقدر به این چشم‌ها باور دارم.... به اینکه دوستم دارند .... و اِلا که با سایر محاسبات، کلک تو کنده بود.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/269/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شروع نو؟!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/268</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/268</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 11:36:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک سری فکرهای خرافاتی دارم که با اینکه مثال نقضشو بارها تجربه کردم باز همچنان از این فکرها دارم. چی؟ اینکه روز تولدت مشغول هر چیزی که باشی، تا آخر اون سال در زندگی ت، مشغول همونی. بیست و چهارمین فصل از کتاب زندگی رو در حالی شروع می‌کنم که جمعه است، اومدم فضای کار اشتراکی و پای لپتاپم. خب به سلامتی ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک سری فکرهای خرافاتی دارم که با اینکه مثال نقضشو بارها تجربه کردم باز همچنان از این فکرها دارم. چی؟ اینکه روز تولدت مشغول هر چیزی که باشی، تا آخر اون سال در زندگی ت، مشغول همونی. بیست و چهارمین فصل از کتاب زندگی رو در حالی شروع می‌کنم که جمعه است، اومدم فضای کار اشتراکی و پای لپتاپم. خب به سلامتی ان‌شاءالله:))  و اشک‌ها می‌ریزند و می‌ریزند ... انگار تو قفسه سینه‌م، یک کاسه چینی شکسته و هر بار که نفس می‌کشم، زخمی تر میشم. </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/268/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پاستیل سیب زمینی در کیف زنی که دریاچه احیاء می‌کند.</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/267</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/267</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 22:10:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
سر  قراری رفته بودیم که ما حواس مون به دور و بر نبود. ولی اگر دور و بر کسی حواسش به ما بود حتما پیش خودش گمان می‌کرد این دو نفر برای طلاقی، کاتی چیزی اومدند. واِلا چرا اینقدر صندلی‌های فاصله دار از هم انتخاب کردند؟ چرا دختره اینقدر دستمال سیاه می‌کنه؟ چرا به پسره نگاه نمی‌کنه؟ چرا پسره اینقدر گردن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:4608/3853;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i31803_IMG_20260903_213801.jpg" width="4608" height="3853"></figure><p> </p><p>سر  قراری رفته بودیم که ما حواس مون به دور و بر نبود. ولی اگر دور و بر کسی حواسش به ما بود حتما پیش خودش گمان می‌کرد این دو نفر برای طلاقی، کاتی چیزی اومدند. واِلا چرا اینقدر صندلی‌های فاصله دار از هم انتخاب کردند؟ چرا دختره اینقدر دستمال سیاه می‌کنه؟ چرا به پسره نگاه نمی‌کنه؟ چرا پسره اینقدر گردن کج و شرمنده است؟ چرا به سفارش هاشون لب نمی‌زنن؟ </p><p>آه که این چند روز با میزان اشکی که ریختم می‌تونستم یک دریاچه‌ی خشک شده رو احیاء کنم....</p><p>یک قاب‌هایی از واقعیتِ رابطه هم همینه. لحظاتِ عمیقِ رنجش، ناامیدی، تو در و دیوار خوردن، قطع بودن، ریکوئست فرستادن و اکسپت نشدن....</p><p>اوهوم...همیشه هم معشوق به کام نیست:)))</p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:6750/9000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k764402_IMG_20260903_212917.jpg" width="6750" height="9000"></figure><p>اومدم خونه دیدم تو کیفم پاستیل انداخته!</p><p>پاستیل بخورم یا خونِ دل عزیزم؟</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/267/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>behavior therapy</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/266</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/266</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 11:44:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز وارد مکالمه‌ای درونی با آقای آبی شده بودم و در اون مکالمه‌ی درونی به ایشان عرضه داشتم:
«عزیزم من در تلاش بودم که با تو راجرزی پیش برم
اما تو پاولف و اسکینر درون من رو برافراشتی.🙏»
خب حالا ترجمه کنید پیام بنده رو:)))]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز وارد مکالمه‌ای درونی با آقای آبی شده بودم و در اون مکالمه‌ی درونی به ایشان عرضه داشتم:</p><p>«عزیزم من در تلاش بودم که با تو راجرزی پیش برم<br>اما تو پاولف و اسکینر درون من رو برافراشتی.🙏»</p><p>خب حالا ترجمه کنید پیام بنده رو:)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/266/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تمامی دینم به دنیای فانی..</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/265</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/265</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 18:21:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گزارش جلسات گروه درمانی موسسه رو می‌نوشتم که یک لحظه نگاه کردم به روبروم،به زندگی‌م و به این فکر کردم که آخ جانِ تو رو بگردم زندگی.....☕]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:6750/9000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f04815_IMG_20260901_181334.jpg" width="6750" height="9000"></figure><p>گزارش جلسات گروه درمانی موسسه رو می‌نوشتم که یک لحظه نگاه کردم به روبروم،به زندگی‌م و به این فکر کردم که آخ جانِ تو رو بگردم زندگی.....☕</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/265/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حی علی الصلاة</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/264</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/264</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 16:02:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من روزهایی که کار مداوم با اینترنت دارم در فضای کار، صندلی رزرو میکنم. تا حالا سه جا رو در مشهد تست کردم. همه شون واقعا خوب بودند‌. تمیز، ارگونومیک، ساکت، سرعت خوب نت، پرسنل مودب و در دسترس. چای ساز و قهوه ساز در دسترس، یخچال و مایکروفر و.. و همه شون در یک زمینه کاملاً افتضاح و اون اینه که همه شون ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من روزهایی که کار مداوم با اینترنت دارم در فضای کار، صندلی رزرو میکنم. تا حالا سه جا رو در مشهد تست کردم. همه شون واقعا خوب بودند‌. تمیز، ارگونومیک، ساکت، سرعت خوب نت، پرسنل مودب و در دسترس. چای ساز و قهوه ساز در دسترس، یخچال و مایکروفر و.. و همه شون در یک زمینه کاملاً افتضاح و اون اینه که همه شون تو امکانات شون نوشتند نمازخونه داریم ولی ندارند. در حالی که فضای همه شون بسیار بزرگه و در حد یک اتاق چند متری خیلی کوچیک فضاش هست ولی حتما تقاضاش نیست. دیگه نهایتا یک مهری بهت بدند. خیلی بخوان تحویل بگیرند سجاده. بعد ای کاش همون سجاده باشه که بری خودت یه جا پهن کنی، سجاده هم نداشتن دو تا از فضای کارا . مُهرهای سیاه و موکت پا خورده‌ کثیف و سیاه که گوشه‌ای پهن شده بود. یه روز همون‌جوری خوندم ولی بعدش خودم حالم بد شد. یعنی همین که رسیدم خونه، پریدم حموم خودمو تو آب و کف پلکوندم... امروز جای جدیدی اومدم و اینجا هم همون‌طور‌.‌ پرسیدم کجا میتونم نماز بخونم؟ فرمودند اتاق سیگار! بعد کلا اونجا با کفش رفت و آمد میشه، منم پارچه تمیزی همراه ندارم. دیگه فعلا که نخوندم تا ببینم چی کار میشه کرد.</p><p>بعد این چالش رو در همچین محیط هایی ندارم فقط. </p><p>بارها بوده وسط شهر بودم گفتم بذار برام از نمازخونه‌ی مترو استفاده کنم، اونا هم همینقدر کثیف و حال به هم بزن بودند.</p><p>حتی سرکار قبلی خودم هم همین بود. اگه میخواستی نماز بخونی، باید تو یک آشپزخونه‌ دو متری میخوندی!</p><p>یعنی خب حتما تقاضاش نیست اصلا واِلا توجه میشد..</p><p>خیلی جالبه. هر چقدر حکومت گند آیتم های مذهبی رو در آورده در مکانهای عمومی، مکانهای خصوصی تر اینگونه از هر گونه آیتم مرتبط با مسلمان جماعت، داره خالی میشه..</p><p>چی بگم. فعلا من به علت نماز نخوندن، خارش مغزی گرفته‌‌م.🙏</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/264/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تمام شدن</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/263</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/263</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 00:54:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[« کنارم هستی و امّا دلم تنگ میشه هر لحظه 
خودت می‌دونی عادت نیست، فقط دوست داشتنِ محضه...»
این دو تا جمله برام یعنی تهِ تهِ خواستن..
تهِ تهِ دچار بودن..
وقتی به صورت اونی که عزیز دلته نگاه می‌کنی
و به این فکر می‌کنی که من همین حالا در آغوشِ تو‌ام
ولی آیا میشه از این هم نزدیک تر شد؟
ای کاش میشد ..
ای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>« کنارم هستی و امّا دلم تنگ میشه هر لحظه </p><p>خودت می‌دونی عادت نیست، فقط دوست داشتنِ محضه...»</p><p>این دو تا جمله برام یعنی تهِ تهِ خواستن..</p><p>تهِ تهِ دچار بودن..</p><p>وقتی به صورت اونی که عزیز دلته نگاه می‌کنی</p><p>و به این فکر می‌کنی که من همین حالا در آغوشِ تو‌ام</p><p>ولی آیا میشه از این هم نزدیک تر شد؟</p><p>ای کاش میشد ..</p><p>ای کاش همون‌طور که در آغوشِ تو هستم،  کم کم ذوب می‌شدم، تموم میشدم، برای همیشه به تنِ تو می‌پیوستم....</p><p>آروم می‌گرفت قلبم از این همه تقلا، از این همه برای تو حریصانه تپیدن..</p><p> </p><p>-راستش بهانه ی نوشتن این چند خط، مامانم بود.‌ مامانِ زیبا و مهربان و فریبام...ولی خب بعدش به سایر چهره های دلبستگی در زندگی‌م هم فکر کردم:))</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/263/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مهربانی</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/262</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/262</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 00:25:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفتم تو گروه مبتلایان به کنسر پستان، سوال پرسیدم که بعد از اولین جلسه شیمی درمانی، برای مشکل تهوع، چی بخوریم خوبه؟ هر کسی تجربه‌ای رو باهام به اشتراک گذاشت. طبیعتاً سوال رو برای آنتی پرسیده بودم. یک نفر اومد پیوی‌م و اینها رو گفت، گمان کرده بود که خودم شیمی درمانی رو تازه شروع کرده‌م.
پیامش، مهربانی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/2040;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k42487_IMG_20260831_000256.jpg" width="1080" height="2040"></figure><p>رفتم تو گروه مبتلایان به کنسر پستان، سوال پرسیدم که بعد از اولین جلسه شیمی درمانی، برای مشکل تهوع، چی بخوریم خوبه؟ هر کسی تجربه‌ای رو باهام به اشتراک گذاشت. طبیعتاً سوال رو برای آنتی پرسیده بودم. یک نفر اومد پیوی‌م و اینها رو گفت، گمان کرده بود که خودم شیمی درمانی رو تازه شروع کرده‌م.</p><p>پیامش، مهربانی ش، قوت قلب دادنش، دلسوزی‌ش، قلبم رو لمس کرد...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/262/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رنجور</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/261</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/261</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 19:38:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای اولین بار مدام و مدام و بی‌وقفه تماس گرفت و جواب ندادم. چی بگم وقتی نمی‌تونم صحبت کنم..  
امشب رو می‌خوام با خودم باشم. می‌دونم که ایشون هم خوشحال نیست‌. با عدم خوشحالی ش، بمونه. چطور من ناراحتم؟
نمی‌دونم مدل درستیه یا نه. من اونقدر از غمِ این آدم ناراحت میشم که حتی وقتی خودش منو ناراحت کرده و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برای اولین بار مدام و مدام و بی‌وقفه تماس گرفت و جواب ندادم. چی بگم وقتی نمی‌تونم صحبت کنم..  </p><p>امشب رو می‌خوام با خودم باشم. می‌دونم که ایشون هم خوشحال نیست‌. با عدم خوشحالی ش، بمونه. چطور من ناراحتم؟</p><p>نمی‌دونم مدل درستیه یا نه. من اونقدر از غمِ این آدم ناراحت میشم که حتی وقتی خودش منو ناراحت کرده و بعد آثار ندامت و غصه دار شدن رو در وجودش به خاطر کارش میبینم، زود دلم میسوزه و نرم میشم.</p><p>این بار می‌خوام بذارم با رنجِ ناشی از رنجور کردن یار و نگارش، تنها بمونه..</p><p> </p><p>باشد که بماند مهجور زِ من، بیچاره و رنجور زِ من...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/261/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو چرا؟</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/260</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/260</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 15:40:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من و آبی رابطه‌ی خوبی با هم داریم. من ازش راضی‌ام، بابت بودنش هم از خدا و سرنوشت و تقدیر و خودش و خودم، ممنونم. مدل ارتباط مون هم مدل خودمونه هر چی که هست. یعنی شاید برای بقیه، همین مدل رضایت آمیز نباشه اما برای ما هست. گاهی هم اپیزودهای بحرانی شدیدی رو تجربه می‌کنیم و با کوهی از مسائل برای حل کردن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من و آبی رابطه‌ی خوبی با هم داریم. من ازش راضی‌ام، بابت بودنش هم از خدا و سرنوشت و تقدیر و خودش و خودم، ممنونم. مدل ارتباط مون هم مدل خودمونه هر چی که هست. یعنی شاید برای بقیه، همین مدل رضایت آمیز نباشه اما برای ما هست. گاهی هم اپیزودهای بحرانی شدیدی رو تجربه می‌کنیم و با کوهی از مسائل برای حل کردن یا حل نکردن و پذیرفتن، روبرو میشیم! گاهی میریم تو صخره، قایق مون پاره پوره میشه، دوباره قایق می‌سازیم و.... گاهی هم در اپیزودهای آرام و عاشقانه‌ایم مثل این مدت.... بعد توی همین اپیزودهای آرام و عاشقانه، یک چیزهای کوچک اما برای من، پر اهمیتی پیش میاد که قلبم رو از جانب آبی، غمگین می‌کنه، خیلی غمگین. امروز هم از همون روزهاست و اونقدر غمگینم که به طور رندوم در ایستگاه اتوبوسی نشسته‌‌م و اینها رو تایپ می‌کنم.. در چنین بازه های زمانی ای، این غمگین شدن‌ها خیلی عجیبه. تو به طور کلی در امنیت عاطفی هستی اما در همین حال، کسی که مظهر مراقبت از توئه، اتفاقا جراحتی رو برات ایجاد کرده‌اینجور وقتا خشمگین نیستی ازش... فکر نمیکنی آدم بدیه.. نمی‌خوای کاسه کوزه‌ها رو بشکنی...دنبال کاتر نمی‌گردی! فقط غمگین به این فکر می‌کنی که تو دیگه چرا؟! تو چرا عزیزم؟ تو که دوستم داری چرا؟ با من که می‌دونم بسیار عزیزِ تو هستم چرا!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/260/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عروسی نوشت</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/259</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/259</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 11:07:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دو تا عروسی جانانه رو پشت سر گذاشتم. دومی عروسی دوستم بود با دوستم. اشاره به اینکه با هر دوی عروس داماد صمیمی هستم!
شب زیبا و شادی بود و بسیار رقصیدم. بسیار که میگم یعنی بسیارها.. در این حد که دو و نیم شب بعد از باغسرا، در خونه‌ی پدر شوهر عروس، من آنچنان هنوز از این سو بدان سو، می‌پریدم که دوستم می‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دو تا عروسی جانانه رو پشت سر گذاشتم. دومی عروسی دوستم بود با دوستم. اشاره به اینکه با هر دوی عروس داماد صمیمی هستم!</p><p>شب زیبا و شادی بود و بسیار رقصیدم. بسیار که میگم یعنی بسیارها.. در این حد که دو و نیم شب بعد از باغسرا، در خونه‌ی پدر شوهر عروس، من آنچنان هنوز از این سو بدان سو، می‌پریدم که دوستم می‌گفت نگار الان فکر میکنند آب شنگولی خوردی. خیر آب شنگولی نخورده بودم. به این دلیل که در تایم های بسیار مختلط، خانوم وار در گوشه‌ی دوری نشسته بودم، قر تو کمرم گیر کرده بود.</p><p>عروس دوماد هم انگار کلا عروسی رو برای دوست هاشون گرفته بودند، دیجی کلا اینجوری بود که مهمانان عزیز توجه داشته باشید این رقص فقط برای دوست‌‌های عروس... دوستان توجه داشته باشید تایم عکاسی دوستان با عروس دوماده.. دوستان عروس دوماد، برای رقص کاپلی تشریف بیارن روی سن و.... ( خیلی خانوم وار، برای تانگوی بزرگواران، دست میزدم ولی احساس عَذَب اوقلویی داشتم.)</p><p>ولی چقدر اگه حتی یکم حساس باشی، شرکت در عروسی های الان سخته..🌚😢 </p><p>یعنی در پروسه انتخاب لباس و.. که پدرم در اومد.‌ در اینکه تو خود عروسی هم همه مرزهام دریده نشه هم پدرم در اومد.. نمی‌دونم چقدر موفق شدم دیگه..</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/259/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نامه‌ای کوتاه برای دخترک</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/258</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/258</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 00:26:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اومدم شهر لیسانس. شهر ۱۸ تا ۲۲ سالگی! چیزی نگذشته اصلا هنوز. دقیقا دو سال میگذره فقط. تو این فاصله هم چند باری اومدم اینجا اما امروز فرصتِ این  بود که تنهایی قدم بزنم و تمامِ خاطره‌ها مرور بشه برام. چقدر دلم گرفت چون این بار استثنائا یاد خاطرات خوش نبودم فقط. یاد دلتنگی های دنباله دارم بودم. یاد غصه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2160/2880;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k145321_IMG_20260827_000843.jpg" width="2160" height="2880"></figure><p>اومدم شهر لیسانس. شهر ۱۸ تا ۲۲ سالگی! چیزی نگذشته اصلا هنوز. دقیقا دو سال میگذره فقط. تو این فاصله هم چند باری اومدم اینجا اما امروز فرصتِ این  بود که تنهایی قدم بزنم و تمامِ خاطره‌ها مرور بشه برام. چقدر دلم گرفت چون این بار استثنائا یاد خاطرات خوش نبودم فقط. یاد دلتنگی های دنباله دارم بودم. یاد غصه‌ها و تنهایی‌های اون دختری که بودم  در ۱۸ تا ۲۲ سالگی.. </p><p>دخترک کوچکم، کاش می‌‌دونستی همه‌ی اون غصه‌ها میگذره....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/258/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رایحه...</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/257</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/257</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 16:06:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبحانه با یکی از خوبهای بلاگیکس. که البته ثمره‌ی دوران بلاگفاست برام.‌ این دوست، چه کسی است؟ ۲۰ نمره.
راهنمایی: دارم برمی‌گردم خونه و داخل کیفم، بوی بهار نارنج میده:)))]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:3456/4608;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c33628_IMG_20260823_160121.jpg" width="3456" height="4608"></figure><p>صبحانه با یکی از خوبهای بلاگیکس. که البته ثمره‌ی دوران بلاگفاست برام.‌ این دوست، چه کسی است؟ ۲۰ نمره.</p><p>راهنمایی: دارم برمی‌گردم خونه و داخل کیفم، بوی بهار نارنج میده:)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/257/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لازفرند تراپی:)))</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/256</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/256</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 22:24:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب دل تون نخواد، یک دوست تراپی جانانه کردم:))))❤️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2160/2880;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/m938665_IMG_20260820_222039.jpg" width="2160" height="2880"></figure><p>خب دل تون نخواد، یک دوست تراپی جانانه کردم:))))❤️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/256/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نگارِ کله گنده</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/255</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/255</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 19:59:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکم دیگه میشه تقریبا ۱۲ ساعت که اینجام. فضای کار یعنی. از روزهای قبل بیشتر کار کردم ولی از روزهای قبل خروجی کمتری داشتم. تهش با ورد درگیر شدم. یک جدول! یک جدول خیییییییلی ساده میخواستم بندازم تو پایان نامه م و نمی‌تونستم.😶😶😶😶😶 تهش هم لپتاپ رو بستم و یک عکس از قیافه‌ی له و لورده‌م برای آبی فرستادم گف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکم دیگه میشه تقریبا ۱۲ ساعت که اینجام. فضای کار یعنی. از روزهای قبل بیشتر کار کردم ولی از روزهای قبل خروجی کمتری داشتم. تهش با ورد درگیر شدم. یک جدول! یک جدول خیییییییلی ساده میخواستم بندازم تو پایان نامه م و نمی‌تونستم.😶😶😶😶😶 تهش هم لپتاپ رو بستم و یک عکس از قیافه‌ی له و لورده‌م برای آبی فرستادم گفتم تو رو خدا کمکم کن. بشین اینو درست کن. و اینکه بخشی از حقوق کار جدید رو هم گرفتم! همون کاری که مربوط بود به تعمیرات کامپیوتر خودرو.🤣🤣سریعا قسط باقی مونده کارگاهی که ماه پیش شرکت کرده بودم رو دادم. یعنی کلا اون مبلغ اندک رو دادم رفت. دروغ نباشه دویست تومن تهش موند.🙄 گاهی وقتا وقتی پول ندارم، خوشحال ترم. پول که دارم، از اینکه اینقدر زود تموم میشه، روان درد میگیرم. آخ آخ امروز حتی وقت نکردم ناهار بخورم.</p><p>دوستم که هم‌اتاقی سابقم هم هست دیشب تو کانالم کامنت گذاشته بود دلم برات تنگ شده. منم گفتم خب با فلانی بیاید خونه مون به صرف لازانیای نگار پز!</p><p>دوستان دیگر اون کامنت و ریپلای من رو دیدند و این بزرگواران هم خودشون رو دعوت کردند. 🙄 حقیقتا یکم موندم توی رودروایسی!</p><p>حالا اون کیه که تا حالا لازانیا نپخته کلاً؟</p><p>من، منِ کله گنده!</p><p>هعی، وبلاگ خانم فوریه هم که غروب کرده حالا من از کی رسپی بگیرم؟</p><p>لازانیای قابلمه‌ای!</p><p>چون به علت اسباب کشی، تستر جمع است!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/255/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چهار❤️</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/254</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/254</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 02:40:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در حالی که یک سری اختلاف نظرهای عمقی و اساسی داریم که به خاطر همونها هر لحظه هر حال بیم فرو ریختن سازه‌‌ی آرامش هست.. ما تو همین لحظه‌ها سخت، چسبیدیم به هم..سخت چسبیدیم به هم که از پس طوفان‌ها بر بیایم.
 شب‌ها که همه خونه‌ایم، همه‌ش تو بغلِ همدیگه‌ایم. من گاهی حس میکنم خطوط دست‌ و پای پدر و مادرم رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در حالی که یک سری اختلاف نظرهای عمقی و اساسی داریم که به خاطر همونها هر لحظه هر حال بیم فرو ریختن سازه‌‌ی آرامش هست.. ما تو همین لحظه‌ها سخت، چسبیدیم به هم..سخت چسبیدیم به هم که از پس طوفان‌ها بر بیایم.</p><p> شب‌ها که همه خونه‌ایم، همه‌ش تو بغلِ همدیگه‌ایم. من گاهی حس میکنم خطوط دست‌ و پای پدر و مادرم رو حفظم از بس که می‌بوسم و نوازش می‌کنمشون... برام این نعمت، عادی و تکراری شدنی نیست .</p><p>چقدر من عدد چهار رو دوست دارم.....تا ابد این عدد عاشقانه است برام.. چون ما چهار نفریم.. و الهی ما چهار تا تا پیر شدن، بمونیم برای هم.. </p><p>اگر از من بپرسند یکی بزرگ ترین‌ آرزوهات چیه؟ میگم کهنسالی پدر و مادرم رو ببینم... یعنی حالا حالاها سایه شون مستدام بمونه...</p><p>مامانم رو ببینم که یک مامانبزرگِ زیبا و فریباست.</p><p>بابام رو ببینم که نوه هاش از سر و کولش بالا می‌رن.</p><p>داداشم رو ببینم که مردی شده برای خودش.</p><p>روزی روزگاری که برادرزاده دار بشم و به زنداداشم بگم تو نمیدونی.. ولی شوهرت هنوز شونزده ساله ش بود که می‌گفت دوست دارم دختر دار بشم و دخترم هم شبیه عمه‌اش بشه:))))</p><p>آخ.. خدایا.. ما چهار تا رو زیاد نبین برای هم... خدایا این عدد رو در پناه خودت حفظ کن....</p><p> </p><p>خدایا شفای عاجل ایران خانوم رو هم بذار در اولویت 🙏</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/254/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این آشیانه</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/253</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/253</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 01:09:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از دیروز وقتی به اینجا و داستان‌هاش فکر میکردم یه جمله از ذهنم می‌گذشت: منم خسته‌م مثل تو از این همه آدمِ سمی دورم.😶 بلانسبت همه تون، جو منظورم بود.
اشاره به این آهنگ: 
امشب که دیدم خانوم فوریه رفت و اینقدر هم غمگین و دلشکسته رفت. اینجوری‌ام که « مرغ شب خوان که با دلم می‌خواند، رفت و این آشیانه خالی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از دیروز وقتی به اینجا و داستان‌هاش فکر میکردم یه جمله از ذهنم می‌گذشت: منم خسته‌م مثل تو از این همه آدمِ سمی دورم.😶 بلانسبت همه تون، جو منظورم بود.</p><p>اشاره به این آهنگ: </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v340579_Novan_-_Mosaken_320.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v340579_Novan_-_Mosaken_320.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>امشب که دیدم خانوم فوریه رفت و اینقدر هم غمگین و دلشکسته رفت. اینجوری‌ام که « مرغ شب خوان که با دلم می‌خواند، رفت و این آشیانه خالی ماند.»</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q18222_Morghe_Shabkhan_1.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q18222_Morghe_Shabkhan_1.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>.</p><p>هیچی دیگه.. اینجا با شماها معنی داره‌‌! ماهایی که جنگ زده بودیم و اینجا شد پناهگاه مون.</p><p>بمونیم با هم صحبت کنیم. نرم نرم، آروم آروم. </p><p>البته الان دیگه دیر شد.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/253/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اَه</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/252</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/252</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 13:27:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شش روز کاری هفته رو به دو دسته تقسیم کردم. سه روز در هفته از صبح  زود تا هشت شب برم فضای کار. برای کارهای به شدت نیازمند به اینترنت خوب. سه روز هم بمونم خونه و به کارهای کمتر اینترنتی بپردازم. زبان بخونم و کتاب‌های  تخصصی و..  اگر چه در همین روزها هم جلسه‌های آنلاین دارم ولی هنوز فضای کاری که جلسات...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شش روز کاری هفته رو به دو دسته تقسیم کردم. سه روز در هفته از صبح  زود تا هشت شب برم فضای کار. برای کارهای به شدت نیازمند به اینترنت خوب. سه روز هم بمونم خونه و به کارهای کمتر اینترنتی بپردازم. زبان بخونم و کتاب‌های  تخصصی و..  اگر چه در همین روزها هم جلسه‌های آنلاین دارم ولی هنوز فضای کاری که جلسات پر سر صدام رو اونجا بتونم تشکیل بدم پیدا نکردم. البته میشناسم ولی فعلا بودجه‌ش را ندارم! بگذریم،دیروز روز خوبی بود یعنی سرم گرم کارها بود حسابی.این وسط ها هر از گاهی می‌اومدم سر می‌زدم اینجا. می‌دیدم اوههه، قابلمه و ماهیتابه‌ای هست که به سمت هم پرتاب میشه. راستش یک لحظه عمیقاً بدم اومد از اینجا:( اصلا احساس کردم بودن در همچین محیطی، خیلی چیپه کلاً! حالا اینو میگم چند تا ماهیتابه هم پرت میشه سمت من. </p><p>بعد جدا از دیروز، گاهی میرم کامنت بذارم در وبلاگ دوستان! همین جوری خودم می‌ریزم به جای برگ‌هام، وقتی کامنت های قبلی رو‌ می‌خونم چون اونجاها دیگه کار از این حرفها گذاشته و داس و چکش پرت میشه.</p><p>خلاصه که حس بسیار بدی پیدا کرده‌‌م. فاخر سیه چشم هم که رفت...</p><p>هعی، برم چایی دم کنم  و زبان بخونم که خربزه، آب است!</p><p>.</p><p>فقط از برکات جنگ های درون بلاگیکسی دیروز، با وبلاگ ماهان آشنا شدم. اونقدر لذت بردم از تلاشگری و هدف‌مندی از این پسر. که نتونستم بر احساسات خواهرانه مادرانه‌ فائق بیام و « پسرِ قشنگممم!» خطابش کردم.</p><p>اصلا من متین و ماهان رو میبینم یاد داداش خودم می‌افتم، ذوق زده میشم.</p><p>درد و بلاتون بخوره تو سرِ حاشیه پردازان، پسرهای گلم:)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/252/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آینه</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/251</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/251</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 21:37:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب داشتم یه ویدیو از ویکتور یالوم می‌دیدم. درباره‌ی اینکه درمانگرها چطور روی خودشون کار کنند که زخم‌ها و آسیب‌های خودشون، احساساتی که در جلسه براشون بالا میاد و.. روی رابطه‌هایی که با مراجعین شون می‌سازند اثر نذاره‌. یک سری راهکارها داشت، دریافت تراپی فردی، جلسات با سوپروایزر، جلسات سوپرویزن گروهی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امشب داشتم یه ویدیو از ویکتور یالوم می‌دیدم. درباره‌ی اینکه درمانگرها چطور روی خودشون کار کنند که زخم‌ها و آسیب‌های خودشون، احساساتی که در جلسه براشون بالا میاد و.. روی رابطه‌هایی که با مراجعین شون می‌سازند اثر نذاره‌. یک سری راهکارها داشت، دریافت تراپی فردی، جلسات با سوپروایزر، جلسات سوپرویزن گروهی، شرکت در گروه درمانی ها و.... در واقع جان کلامش این بود که مدام و مدام با خودتون در تماس باشید و تلاش کنید برای شناختن خودتون.</p><p> یک راهکار دیگه‌ای هم که گفت برای این قضیه این بود که بری به اطرافیانت، شریک عاطفی‌ت، دوست یا دوستان صمیمی‌ت، خانواده‌ت و... بگی که اونها چه تجربه‌ای از تعامل و ارتباط با تو دارند؟ نقاط قوت و نقاط ضعفت از منظر اونها چیه؟</p><p>من حتی از تصورش هم قلبم تند زد، استرس اومد سراغم.</p><p>موج موج حرفهای انتقادی‌ای که خواهم شنید از همه‌ی دیگرانِ نزدیکم، اومد تو سرم...</p><p>قطعا تعاریف مثبت هم وجود داره اما من داشتم به بازخوردها درباره نقاط ضعفم فکر می‌کردم.</p><p>یک به یک قیافه نزدیکانم جلو چشمم اومد.</p><p>تصور کردم که خب فلانی میگه خودخواهی! اون یکی میگه گیجی، گیج! اون یکی میگه خوب نمی‌شنوی آدم رو، یکی دیگه میگه زود از کوره در میری و....</p><p>فقط مختص درمانگرها هم نیست این تمرین ها...</p><p>به درد همه آدمها میخوره.</p><p>برند از اطرافیان شون بپرسند:</p><p>« تو منو چطور تجربه می‌کنی؟!</p><p>من برات چطوری‌ام؟</p><p>از سیاه و سفیدش بگو..»</p><p> </p><p>شما وقتی به این موقعیت فکر میکنید</p><p>چه حسی براتون بالا میاد؟</p><p>و چه حدس هایی دارید؟</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/251/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اعتراف میکنم نمیدانم خوشمزه شده یا نه!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/250</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/250</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 21:19:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از اونجایی که همسایه بغلی ناهار ماکارونی گذاشته بودن و بوش تا این وبلاگ هم رسید، بنده دیدم نه ، مثل اینکه بایددد برخاست فلذا من هم دست به کار شدم برای شام:)) البته به این نیت که با رسپی ایشان بپزم، برخاستم ولی وقتی برخاستم دیدم عصاره بره😁 نداریم، فلذا مدل خودم پختم. البته که هر بار بسته به موجودی خو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:3456/4608;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g5840_IMG_20260816_210413.jpg" width="3456" height="4608"></figure><p>از اونجایی که همسایه بغلی ناهار ماکارونی گذاشته بودن و بوش تا این وبلاگ هم رسید، بنده دیدم نه ، مثل اینکه بایددد برخاست فلذا من هم دست به کار شدم برای شام:)) البته به این نیت که با رسپی ایشان بپزم، برخاستم ولی وقتی برخاستم دیدم عصاره بره😁 نداریم، فلذا مدل خودم پختم. البته که هر بار بسته به موجودی خونه، یه جور می‌پزم:دی</p><p>خلاصه که الان در حال دم کشیدنه همراه با ته دیگ سیب زمینی! </p><p>اون تیکه های سبز هم لوبیاسبزه و جعفری!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/250/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لاتما لات!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/249</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/249</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 21:02:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ اومدم فضای کار از صبح زود. دور تا دورم آقایون فریلنسر، آراسته و مرتب و با دیسپلین نشستند پای لپتاپ.. همه پاها روی زمین، صاف! اونوقت من کفشامو در اوردم، یک پام جمع یک پام جلوم،  یه دستم رو پام یه دستم روی ماوس. انرژی زنانه 🙏🙏🙏از سیسی که دارم، فوران می‌کنه! خدایی یک دقیقه به خودم اومدم خودم خنده‌‌م گ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:2702/3102;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/085166_IMG_20260815_205330.jpg" width="2702" height="3102"></figure><p> اومدم فضای کار از صبح زود. دور تا دورم آقایون فریلنسر، آراسته و مرتب و با دیسپلین نشستند پای لپتاپ.. همه پاها روی زمین، صاف! اونوقت من کفشامو در اوردم، یک پام جمع یک پام جلوم،  یه دستم رو پام یه دستم روی ماوس. انرژی زنانه 🙏🙏🙏از سیسی که دارم، فوران می‌کنه! خدایی یک دقیقه به خودم اومدم خودم خنده‌‌م گرفت و خودم خجالت کشیدم.😑</p><p>نگار جان ؟!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/249/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این داستان: نگار، نادم می‌شود!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/248</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/248</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 16:25:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب نمی‌دونم چه فعل و انفعالاتی در من رخ داد که دکمه‌‌ی آف عقل و شعور رو زدم و دهن رو باز کردم و یکی از اعضای خانواده را عمیقاً و قویاً رنجاندم. رفت توی خودش منم بدتر رفتم توی خودم. اینه که امروز اینجا هم مشغول کارم و هم ذهنم مشغولِ دلی که رنجانده‌ام. یک ساعت پیش یک پیام معذرت خواهی نوشتم! سین کرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:3600/4608;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r199730_IMG_20260815_161424.jpg" width="3600" height="4608"></figure><p>دیشب نمی‌دونم چه فعل و انفعالاتی در من رخ داد که دکمه‌‌ی آف عقل و شعور رو زدم و دهن رو باز کردم و یکی از اعضای خانواده را عمیقاً و قویاً رنجاندم. رفت توی خودش منم بدتر رفتم توی خودم. اینه که امروز اینجا هم مشغول کارم و هم ذهنم مشغولِ دلی که رنجانده‌ام. یک ساعت پیش یک پیام معذرت خواهی نوشتم! سین کرد و پاسخی نفرستاد. بعله:)) دیری است که دلدار پیامی نفرستاد! دلدار جونم، معذرت میخوام، شیطون پدسگ تو جلدم رفته بود. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/248/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوگانه</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/247</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/247</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 22:18:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سمی ترین رابطه رو من با اسلام دارم. اسلام مثل والدیه که ازش بسیار بدم میاد، ولی همزمان بهش پناه هم میبرم چون چشم که باز کردم تنها پستونی که شیرم می‌داده همون بوده! اصلا درکی ندارم از جهان بدون اون والد!در مورد خدا حرف نمی‌زنم. در مورد اسلام!
 عزیزم! من واقعا حالم ازت بهم می‌خوره:)))) تو یک دیکتاتور...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سمی ترین رابطه رو من با اسلام دارم. اسلام مثل والدیه که ازش بسیار بدم میاد، ولی همزمان بهش پناه هم میبرم چون چشم که باز کردم تنها پستونی که شیرم می‌داده همون بوده! اصلا درکی ندارم از جهان بدون اون والد!در مورد خدا حرف نمی‌زنم. در مورد اسلام!</p><p> عزیزم! من واقعا حالم ازت بهم می‌خوره:)))) تو یک دیکتاتور بی‌فایده‌ای! خیلی دوست دارم از تو مستقل بشم. خیلی! ولی تو یک آویزونِ چسبنده‌ای، منم همینطور!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/247/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کنارت دلم تنگ میشه برات..</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/246</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/246</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 19:13:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب یکی از دوستان قدیمی این آهنگ رو گذاشته بود در کانال تلگرامش. میدونستم خانمی در زندگی این دوست وجود داره که باعث شده به بهانه‌ای این ترانه رو بذاره. از تصورشون کنار هم، لبخند به لبم اومد. اگر چه که هر دو رفقای نادیده هستند. 
بله واقعاً درست می‌فرمایند که:
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r37221_4_6046247130136322836.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r37221_4_6046247130136322836.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>دیشب یکی از دوستان قدیمی این آهنگ رو گذاشته بود در کانال تلگرامش. میدونستم خانمی در زندگی این دوست وجود داره که باعث شده به بهانه‌ای این ترانه رو بذاره. از تصورشون کنار هم، لبخند به لبم اومد. اگر چه که هر دو رفقای نادیده هستند. </p><p>بله واقعاً درست می‌فرمایند که:</p><p>در میان این همه غوغا و شر</p><p>عشق یعنی کاهش رنج بشر</p><p>وقتی آهنگ رو پلی کردم، در راهِ کافه‌ی همیشگی بودیم. سرمو خم کردم به سمت شیشه، این آهنگ رو گوش دادم و به این فکر کردم چقدر خوبه مردی با وجود زنی احساس کنه:</p><p>کنارت دلم تنگ میشه برات</p><p>هراس نبودت رو از من بگیر</p><p>بذار بعضی وقتا کلافه‌ت کنم</p><p>بذار خیره شم تو چشمات، سیرِ سیر</p><p>من از روزگارم حالا راضی‌ام</p><p>هوامو تو داری، همین کافیه</p><p>تو تشویش دنیامو کم کنی</p><p>خزونم، بهاری! همین کافیه.</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/246/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نارضایتی از نگار، نارضایتی شدید</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/245</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/245</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 00:41:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر چقدر تیر ماه، دختر زبر و زرنگی بودم. مرداد با تنبلی و به بطالت گذشت. جز هندل کردن ماجراهای خانوادگی، سایر ابعاد زندگی م رو کاملاً رها کردم. از اول مرداد فکر کنم حتی یک خط زبان هم نخوندم! کارای دانشگاهی هیچ! فقط به ندرت کتاب مرتبط خوندم.افتضضضضاح بودم، افتضاح. من یک روتین های شخصی و ساده برای عباد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هر چقدر تیر ماه، دختر زبر و زرنگی بودم. مرداد با تنبلی و به بطالت گذشت. جز هندل کردن ماجراهای خانوادگی، سایر ابعاد زندگی م رو کاملاً رها کردم. از اول مرداد فکر کنم حتی یک خط زبان هم نخوندم! کارای دانشگاهی هیچ! فقط به ندرت کتاب مرتبط خوندم.افتضضضضاح بودم، افتضاح. من یک روتین های شخصی و ساده برای عبادت کردن و به گفتگو پرداختن با خداجون هم دارم، به اون هم نپرداختم و بابت این یکی حسم از همه بدتره. خیلی ناراضی‌‌ام خلاصه، خیلی. تصمیمم اینه مابقی اندکی که از ماه‌ مونده رو نجات بدم. شما هم برام دعا کنید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/245/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زیباییِ شما!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/244</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/244</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 00:21:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دختران سرزمینم، شما با سرعت تندی دارید گام‌های زیبایی و خوش‌تیپی رو برمی‌دارید. 🥹
خدایی یکی مثل من که خیلی ساده پوشه و یه حساسیت هایی هم‌ داره که کوتاه نباشه، تنگ نباشه، پا دیده نشه و.. در این ماراتن زیبایی واقعا کم میاره!
چقدر هم آدمهای حد وسط مثل من کم شدند. 
امشب بیرون بودم. واقعا هرخانومی رو مید...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دختران سرزمینم، شما با سرعت تندی دارید گام‌های زیبایی و خوش‌تیپی رو برمی‌دارید. 🥹</p><p>خدایی یکی مثل من که خیلی ساده پوشه و یه حساسیت هایی هم‌ داره که کوتاه نباشه، تنگ نباشه، پا دیده نشه و.. در این ماراتن زیبایی واقعا کم میاره!</p><p>چقدر هم آدمهای حد وسط مثل من کم شدند. </p><p>امشب بیرون بودم. واقعا هرخانومی رو میدیدم میگفتم ای جانم چقدر شما قشنگی!</p><p>بعد احساس کردم خودم خیلی خیلی ساده‌ام.</p><p>نوچ، حقوق که بگیرم باید برم تو کار استایل سازیِ مجدد! </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/244/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خب من الان دلم دستبند ورساچه میخواد:))))</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/243</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/243</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 00:10:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز خواب دیدم که آبی، وصل شده به حضرات! و تبدیل شده به حاج آبی. چهارشونه، خوش قد وبالا و کت شلواری منتهی با ریش و شمایل حاجی طوری! از این حاجی بازاری‌ها نه، حاجی وصلها! هلدینگی داشتیم ۲۰ طبقه. من کی بودم؟ مدیر داخلی و خانوم حاجی! چه تیپی؟ مقداری قد بلند تر از الآنم. من الان ۱۶۳م، اونجا ۱۷۰ بودم ان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز خواب دیدم که آبی، وصل شده به حضرات! و تبدیل شده به حاج آبی. چهارشونه، خوش قد وبالا و کت شلواری منتهی با ریش و شمایل حاجی طوری! از این حاجی بازاری‌ها نه، حاجی وصلها! هلدینگی داشتیم ۲۰ طبقه. من کی بودم؟ مدیر داخلی و خانوم حاجی! چه تیپی؟ مقداری قد بلند تر از الآنم. من الان ۱۶۳م، اونجا ۱۷۰ بودم انگار. کمی لاغر تر از الآن. یعنی مثل الان صورتم لُپ گلی نبود، صورت بوکال فت شده داشتم و چادری بودم! از اون چادرهایی سرم بود که قشنگ معلومه پارچه ش چند ده میلیونیه، روسری ابریشمی گرون قیمت و دستبند ورساچه و آیفون جدیدترین مدل و... زمان خوابم هم برای ده سال بعد بود! خیلی هم هماهنگ بودیم در خواب با هم! فکر کنم اختلاسگر هم بودیم! خلاصه که افعی‌های بسیار خوش خط و خالی بودیم در خوابم!</p><p>تا تعبیر چه باشد.🙄</p><p> </p><p>-وی آهی کشید و گفت اونقدر با ذوق این خوابِ بد رو تعریف میکنی که آدم نمیدونه به کدوم ساز تو برقصه! </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/243/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Little bro</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/242</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/242</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 00:48:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داداشِ ۱۶ ساله‌م خیلی به مطالعه‌ی تاریخ و علوم اجتماعی و.. علاقه منده. وقتی من دبیرستانی بودم ایشون دبستانی بود، همون زمان کتاب تاریخ های من رو برمی‌داشت تا آخر می‌خوند. در اغلب وقت‌هایی که ایرپاد توی گوششه، داره پادکست های تاریخی گوش میده، مثلا یک مدت طولانی چنل بی رو با گوش‌هاش شخم می‌زد! راجع به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داداشِ ۱۶ ساله‌م خیلی به مطالعه‌ی تاریخ و علوم اجتماعی و.. علاقه منده. وقتی من دبیرستانی بودم ایشون دبستانی بود، همون زمان کتاب تاریخ های من رو برمی‌داشت تا آخر می‌خوند. در اغلب وقت‌هایی که ایرپاد توی گوششه، داره پادکست های تاریخی گوش میده، مثلا یک مدت طولانی چنل بی رو با گوش‌هاش شخم می‌زد! راجع به هر چی، هر غذا و خوراکی‌ای حتی، ازش تاریخچه‌ بخوای، اطلاعات داره. در این حد:))) دو سال پیش بهش گفتم بیا یک کانال تلگرام بزن. یه کانال زد ولی اون موقع هنوز تواناییِ شرح مطالبش به خوبی الآن نبود. اون رو بعد از مدتی، ادامه نداد. الان یک کانال جدید زده با این بیو:</p><p>ردپای تاریخ</p><p>روایت آن سوی تاریخ؛</p><p>اتفاقات کمتر شنیده شده، شخصیت‌های فراموش‌شده و روایت‌های متفاوت.</p><p>از باستان تا جهان معاصر، با تکیه بر منابع و اسناد.</p><p>به قلم یک نوجوانِ علاقه‌مند به تاریخ.</p><p> </p><p>این هم لینک کانالِ وی:</p><p><a href="https://t.me/radtarikh" rel="nofollow">https://t.me/radtarikh</a></p><p> </p><p>دَرِ گوشی: اگه علاقه مندید، خواهش مندم عضو بشید. بچه‌م، چایی ریخته، منتظره.!:))</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/242/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خطر ترکیدگی شهر</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/241</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/241</guid>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 12:03:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اینکه ناهارِ امروز و ناهارِ فردا شله است احساس خوشبختی خیلی زیادی بهم میده واقعاً. اما اینکه در این بازه زمانی، این شهر در حال ترررررررررکیدنه از ترافیک، واقعا کلافه کننده است. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اینکه ناهارِ امروز و ناهارِ فردا شله است احساس خوشبختی خیلی زیادی بهم میده واقعاً. اما اینکه در این بازه زمانی، این شهر در حال ترررررررررکیدنه از ترافیک، واقعا کلافه کننده است. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/241/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چون مامانِ خونه، چلچراغ خونه است:)))</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/240</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/240</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 10:35:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تو سالن نزدیک ایستگاه پرستاری نشسته‌م و کتاب می‌خونم. یکی از بیمارها که کیست عفونی داشت ( غیر سرطانی) و دیروز عمل کرده و از پریروز با هم دوست شدیم میاد پیشم میگه می‌خواستم کارهامو خودم انجام بدم، یاد حرف شما افتادم زنگ زدم به شوهرم گفتم اون بیاد. حالا حرف من چی بود؟ اینکه خودت رو بیشتر تحویل بگیر عز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تو سالن نزدیک ایستگاه پرستاری نشسته‌م و کتاب می‌خونم. یکی از بیمارها که کیست عفونی داشت ( غیر سرطانی) و دیروز عمل کرده و از پریروز با هم دوست شدیم میاد پیشم میگه می‌خواستم کارهامو خودم انجام بدم، یاد حرف شما افتادم زنگ زدم به شوهرم گفتم اون بیاد. حالا حرف من چی بود؟ اینکه خودت رو بیشتر تحویل بگیر عزیزم. بچه ها مامانِ سالم می‌خوان. به خودت، عشق بده. </p><p>هیچی دیگه گفت می‌خوام به محض اینکه  سوار ماشین شدم اعلام کنم این آرزو، دیگه آرزوی سابق نیست.🤣🤣 ( با لحن اوس موسی)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/240/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خبر خوب</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/239</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/239</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 21:52:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شیفت رو با مامانم عوض کرده‌م و‌اعلام کرده‌‌م که من حال حرف زدن ندارم،به بقیه بگو زنگ نزنند.
 اومدم خونه داداشم گفت چایی قهوه؟ گفتم هیچی. سه لیوان دوغ خوردم و لباس‌ها رو کندم و خوابیدم.
این وسط گوشی م هم البته زنگ خورد چند باری. 
خبر خوب اینکه عمل راحت گذشته و الان هم دردش کم و قابل تحمله.
ماستکتومی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شیفت رو با مامانم عوض کرده‌م و‌اعلام کرده‌‌م که من حال حرف زدن ندارم،به بقیه بگو زنگ نزنند.</p><p> اومدم خونه داداشم گفت چایی قهوه؟ گفتم هیچی. سه لیوان دوغ خوردم و لباس‌ها رو کندم و خوابیدم.</p><p>این وسط گوشی م هم البته زنگ خورد چند باری. </p><p>خبر خوب اینکه عمل راحت گذشته و الان هم دردش کم و قابل تحمله.</p><p>ماستکتومی هم نکردند❤️❤️❤️😍😍😍</p><p>البته به احتمال زیاد.</p><p>میگه اینقدر باند پیچی و.. زیاده نمیدونم دقیقا چه کردند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/239/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اینجاست که بگم به قول قره:عنتر برقی</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/238</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/238</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 15:10:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[واقعاً کاش کادر درمان مراقب ها را دوست بدارند و درک کنند چیزهایی که برای اونها خیلی روال و طبیعی و تکراریه برای اون همراه، جدیده. تا حالا اون کارها رو انجام نداده. درست و شمرده، توضیح بدید. درک‌ کنید ایکبیری ها! خوبه خودتون جاش باشید؟🙄🙄🙄🙄 الحق و الانصاف که بعضی هاتون خوب ایکبیری هستید! ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>واقعاً کاش کادر درمان مراقب ها را دوست بدارند و درک کنند چیزهایی که برای اونها خیلی روال و طبیعی و تکراریه برای اون همراه، جدیده. تا حالا اون کارها رو انجام نداده. درست و شمرده، توضیح بدید. درک‌ کنید ایکبیری ها! خوبه خودتون جاش باشید؟🙄🙄🙄🙄 الحق و الانصاف که بعضی هاتون خوب ایکبیری هستید! </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/238/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غم</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/237</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/237</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 13:37:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفت اتاق عمل
می‌دونم میگذره..
میدونم تهش ایشالا ختم به خیر میشه..
ولی باز هم دست خودم نیست از ته دلم میخواستم این درد به جون من بود و به جون عزیزم نه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رفت اتاق عمل</p><p>می‌دونم میگذره..</p><p>میدونم تهش ایشالا ختم به خیر میشه..</p><p>ولی باز هم دست خودم نیست از ته دلم میخواستم این درد به جون من بود و به جون عزیزم نه...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/237/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوابم میاد</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/236</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/236</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 11:58:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روی یکی از نیمکت های حیاط بیمارستان، دراز کشیدم.. یکی ببینه فکر می‌کنه مسافرم لابد یا معتاد یا مریض خیلی بدحال! هیچ کدوم. یک انسان هلاک خوابم. 
واقعا همراه ها گناه دارند..
و واقعا بعضی بهیارها خیلی نامردی میکنن.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روی یکی از نیمکت های حیاط بیمارستان، دراز کشیدم.. یکی ببینه فکر می‌کنه مسافرم لابد یا معتاد یا مریض خیلی بدحال! هیچ کدوم. یک انسان هلاک خوابم. </p><p>واقعا همراه ها گناه دارند..</p><p>و واقعا بعضی بهیارها خیلی نامردی میکنن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/236/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خدایا؟!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/235</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/235</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 03:55:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هفتاد درصد آدمهای اکسپلور من کنسر دارند! ( به خاطر سرچ ها و نگاه کردن های خودم.) 
نگرانم...
نکنه پروسه ی درمان ما از اون پروسه های سخت و طولانی باشه؟
خدایا نمیشه برای ما به سرعت برق و باد بگذره؟ به خیر هم بگذره؟ ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هفتاد درصد آدمهای اکسپلور من کنسر دارند! ( به خاطر سرچ ها و نگاه کردن های خودم.) </p><p>نگرانم...</p><p>نکنه پروسه ی درمان ما از اون پروسه های سخت و طولانی باشه؟</p><p>خدایا نمیشه برای ما به سرعت برق و باد بگذره؟ به خیر هم بگذره؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/235/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>که من اونقدر بخوام زنده بمونم؟!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/233</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/233</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 01:52:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[محتوای خاصی نیست ولی  رمز رو فقط به دوستان قدیمی تلگرامی می‌تونم بدم به دلیل پاره‌‌ای از دلایل:)))) 
رمز؟ سه حرف اول اسم کانال تلگرام!
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>محتوای خاصی نیست ولی  رمز رو فقط به دوستان قدیمی تلگرامی می‌تونم بدم به دلیل پاره‌‌ای از دلایل:)))) </p><p>رمز؟ سه حرف اول اسم کانال تلگرام!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/233/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بنشین تماشایت کنم....</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/232</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/232</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 01:08:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خبر ناگوار برای نگار اینکه براش هیچ صندلی بازشویی‌ای نیست که بتونه بخوابه. امشب رو معلوم نیست چطور باید صبح کنه. خبر گوارا برای نگار هم این بود که دو ساعت پیش آبیِ  مهربانش، آبیِ دریایی‌ش، اومد دم بیمارستان دنبالش. با چشم‌هایی غمگین و سوگوار و دلواپس. چون آباجی ش رو دو سال پیش بر اثر متاستاز همین بی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خبر ناگوار برای نگار اینکه براش هیچ صندلی بازشویی‌ای نیست که بتونه بخوابه. امشب رو معلوم نیست چطور باید صبح کنه. خبر گوارا برای نگار هم این بود که دو ساعت پیش آبیِ  مهربانش، آبیِ دریایی‌ش، اومد دم بیمارستان دنبالش. با چشم‌هایی غمگین و سوگوار و دلواپس. چون آباجی ش رو دو سال پیش بر اثر متاستاز همین بیماری از دست داده‌ و حالا این اتفاقات، براش یادآور تلخی این فقدانِ خیلی تلخ و جانکاهه. بخش گواراش اما این بود که نگار تونست آبیِ مواجش رو ملایم کنه دوباره....بهش نگفت که دلم میخواد تا تاریک ترین نقطه اندوهت همراهت بیام و همونجا تو همون غم باهات بمونم... نگفت چون خودش می‌دونه. فقط گفت بیا بشین اینجا.. بشین من باید نگاه کنم چشم‌هات رو....و با چشم هاش، شرابِ اندوه چشم های روبروش رو نوشید. تلخ بود و مست کننده صد البته.در نهایت بعد از اینکه پاها رو زدند کف استخر اندوه، تونستند بیان بالا. بعد از اون استخر در بیان و برسن به همون جایی که هستند.‌ و  چونان دو کودک پنج و شش ساله، پشت سر هم بدوند و صدای خنده هاشون، سکوت شبانه‌‌ی شهر رو برداره..</p><p> </p><p>آباجی: خاله کوچیکه ش، سی و هفت ساله. صاحب دو فرزند. بسیار بسیار مهربان و خواستنی. آه.. کجا میرن آدما بعد مرگ واقعاً ؟:(((( چطور این همههههه زندگی، خاموش میشه؟</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/232/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این داستان: در حاشیه</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/231</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/231</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 20:38:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وای یک مامانبزرگ گوگولی طور هم اتاقیمونه. فهمیده مشکل ما رو. هی میاد به ما نگاه می‌کنه با غصهههه... من و عمه دراز کشیده بودیم روی یه تخت مشترک، سخت مشغول خنده بودیم و ریز ریز داشتیم غیبت دختر دایی زندایی منو می‌کردیم:/ دیدیم حاج خانومه بالا سرمون ایستاده داره نگاه مون می‌کنه، عمه م گفت جانم حاج خانو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وای یک مامانبزرگ گوگولی طور هم اتاقیمونه. فهمیده مشکل ما رو. هی میاد به ما نگاه می‌کنه با غصهههه... من و عمه دراز کشیده بودیم روی یه تخت مشترک، سخت مشغول خنده بودیم و ریز ریز داشتیم غیبت دختر دایی زندایی منو می‌کردیم:/ دیدیم حاج خانومه بالا سرمون ایستاده داره نگاه مون می‌کنه، عمه م گفت جانم حاج خانوم؟! حاج خانوم پق زد زیر گریه! شرشر اشک می‌ریخت.. مظلومانه و جیگر کباب کن! چرا؟ چون دلش سوخته بود برای عمه‌م. دیگه من گفتم بابا این عمه ی من خودش دکتره، بهترین دکترها دوست هاشن، مریضی ش خطرناک نیست. تا شش ماه دیگه ایشالا خوبِ خوب میشه..( عمه ی من پزشک نیست البته ولی خب حاج خانوما همه روپوش سفیدا رو دکتر ترجمه می‌کنند، دیگه منم اینجوری گفتم که خیالش راحت بشه.) بعد دخترِ حاج خانوم، شغل دقیق عمه رو که پرسید یه جمله قشنگی گفت، گفت: شما کلی دعای خیر پشت سرتونه، این همه درد مردم رو مرهم بودید، حتما خدا بی جواب نمی‌ذاره.🥹 </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/231/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آنتی و جوجوی آنتی</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/230</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/230</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 12:20:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
عجالتا خودمون دو تا رو عشق است:))))
پذیرش بیمارستان بهمون زنگ زد که شما خجسته ها کجا رفتید؟ زود برگردید.🤣🙏
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c80044_file_00000000244c8246a7e76058ee95eb89.png" width="1086" height="1448"></figure><p> </p><p>عجالتا خودمون دو تا رو عشق است:))))</p><p>پذیرش بیمارستان بهمون زنگ زد که شما خجسته ها کجا رفتید؟ زود برگردید.🤣🙏</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/230/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دل قوی دار</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/229</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/229</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 00:19:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فردا میریم بیمارستان. دو سه روزی احتمالا بستری‌ هستیم‌. همراه هم منم. جراحی روز دوشنبه است. هنوز اولِ اول ماجراست ولی من امشب پوکیدم. دو هفته است  هر شب آخر شب اشک می‌ریزم ولی امشب از اون گریه های از سر استیصاله. احساس تنهایی می‌کنم چون احساس میکنم وسط یه عده آدم بی‌دست و پا رها شدم..
با دوست صمیمی‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فردا میریم بیمارستان. دو سه روزی احتمالا بستری‌ هستیم‌. همراه هم منم. جراحی روز دوشنبه است. هنوز اولِ اول ماجراست ولی من امشب پوکیدم. دو هفته است  هر شب آخر شب اشک می‌ریزم ولی امشب از اون گریه های از سر استیصاله. احساس تنهایی می‌کنم چون احساس میکنم وسط یه عده آدم بی‌دست و پا رها شدم..</p><p>با دوست صمیمی‌م، نسی، حرف زدم. یکم تخلیه شدم....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/229/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یه دقیقه هول نشید ببینیم چی به چیه.</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/228</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/228</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 18:12:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مریضی یه چیز، حواشی دور و برش یه چیز.😑😑😑 بچه های مامانبزرگ من هم یکی از یکی استرسی تر در مدیریت بحران. خدا آخر عاقبت ما رو بخیر کنه تو این پروسه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مریضی یه چیز، حواشی دور و برش یه چیز.😑😑😑 بچه های مامانبزرگ من هم یکی از یکی استرسی تر در مدیریت بحران. خدا آخر عاقبت ما رو بخیر کنه تو این پروسه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/228/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آرزو</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/227</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/227</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 10:32:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من شیفته‌ی کارهای بین رشته‌ای ام. برای همین هم رفتم سراغ حیطه‌‌ای که به شدت تیم‌ورکی پیش می‌ره. هم باید با سایر متخصص ها همکاری دقیقی داشته باشی هم خودت هم باید در چند حیطه، تا حدی مطلع باشی. یعنی وقتی مراجعی داری، به جز ارزیابی وضعیت روان شناختی، بافت محیط زندگی ش و...، باید وضعیت سلامتی فرد و تأثی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من شیفته‌ی کارهای بین رشته‌ای ام. برای همین هم رفتم سراغ حیطه‌‌ای که به شدت تیم‌ورکی پیش می‌ره. هم باید با سایر متخصص ها همکاری دقیقی داشته باشی هم خودت هم باید در چند حیطه، تا حدی مطلع باشی. یعنی وقتی مراجعی داری، به جز ارزیابی وضعیت روان شناختی، بافت محیط زندگی ش و...، باید وضعیت سلامتی فرد و تأثیر وضعیت جسمانی ش روی تمام فرایند های شناختی ش رو نظر داشته باشی. مثلا تأثیر داروهایی که مصرف می‌کنه، ساختار مغز در اون شرایط بیماری و ارتباطش با ادراک های اون فرد و.. تا بتونی مداخله تطبیقی داشته باشی.</p><p>این همدلی رو از سطحِ تکنیک و اصول پایه‌ی ارتباط درمانی، فرا تر می‌بره و تبدیلش می‌کنه به کاری که لازمه ش پیمایش های عمیق و  فراوان درباره‌ی اینه که یک فرد با فلان بیماری جسمانی، داره جهان رو در ابعاد مختلف چطور تجربه می‌کنه.</p><p>دشوار و شیرین و چالش‌ناک و جذابه!:))</p><p>و منم اونجام که شاعر میگه:</p><p>برای توست اگر می‌خواهم با شوق فردا را</p><p>که می‌خواهم اگر صاحب شوم هر چیز زیبا را</p><p>واقعا شوق بزرگم‌ به زندگی همینه که از مرحله‌ی هی کسب دانش و کمک های اندک اندک، به مرحله‌ی حمایت های تخصصی و عمیق هم برسم...</p><p>به امید اون روز و روزگار.</p><p>زیباییِ این شعر زیبا هم تقدیم شما❤️:</p><p><strong>برای توست می‌خواهم اگر با شوق فردا را</strong></p><p><strong>که می‌خواهم اگر صاحب شوم هرچیز زیبا را</strong></p><p><strong>به قدری من یقین دارم به وصل تو که حتی مرگ</strong></p><p><strong>ندارد قدرتش را که نخواهد پیش هم ما را</strong></p><p><strong>کدام آیینه از روزی که می آیی خبر دارد؟</strong></p><p><strong>کدام آینده از اندوه می‌خواهد رها ما را؟</strong></p><p><strong>نمی‌خواهم که از چیزی بجز تو با خبر باشم</strong></p><p><strong>تو می‌آیی و من می‌رانم از خود قاصدک ها را</strong></p><p><strong>دوباره می‌رسد روزی که برگردم به آغوشت</strong></p><p><strong>که تا امروز خودی گم نکرده راه دریا را</strong></p><p><strong>بیا با من سفر کن! در سفر راز عجیبی هست</strong></p><p><strong>که با هم، همسفر کرده پرستوهای تنها را</strong></p><p>شعر از: رویا باقری</p><p> </p><p>پ‌ن: حالا این پست رو نوشتم ولی فعلا دارم با یک مجموعه مرتبط با تعمیرات کامپیوترهای خودرو، همکاری می‌کنم.فلذا امروز رو با خوندن چیزهایی راجع به این موارد شروع کرده‌‌م: نقشه‌های پین‌آوت (Pinout)، راهنمای تعمیرات ایسیوهای زیمنس، بوش، ساژم و … خیلی مرتبطه با مشاوره‌‌ی توانبخشی. خیلی 🤣</p><p>به هر حال ایسیو ها هم به خدمات توانبخشی نیاز دارند.🙏</p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/227/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خشمِ شنبه برای همسرِ آینده!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/226</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/226</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 09:24:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مثل اغلب صبح‌ها خونه تنهام. گفتم شنبه رو با تمیز کاری شروع کنم که خیالم از دور و بر جمع باشه وقتی می‌شینم پای لپتاپ و کارهام. همینجوری که داشتم به سرامیک ها سرکه و وایتکس می‌زدم تو دلم به جونِ شوهر آینده‌م غر میزدم. اینجوری بودم که : ای آدم بزرگ عزیز، متنفرم که هی بپزم و بشورم و تمیز کاری کنم و تو ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مثل اغلب صبح‌ها خونه تنهام. گفتم شنبه رو با تمیز کاری شروع کنم که خیالم از دور و بر جمع باشه وقتی می‌شینم پای لپتاپ و کارهام. همینجوری که داشتم به سرامیک ها سرکه و وایتکس می‌زدم تو دلم به جونِ شوهر آینده‌م غر میزدم. اینجوری بودم که : ای آدم بزرگ عزیز، متنفرم که هی بپزم و بشورم و تمیز کاری کنم و تو هیچ، تو نگاه. اصلا منم شاغلم و بذار گند بخوره به اون خونه اگر فقط قراره من خونه‌داری کنم. آی هیت یوووو مرد!  از تو و خانه‌داری با هم دیگه متنفرم.🙏🙏🙏 </p><p>اگه می‌خوای سرت رو قطع نکنم، هفته‌ای دو بار تو جارو و جمع و جور کن!</p><p>اون شلوارکت رو هم چپه در نیار! </p><p>دستات رو تو سینک ظرفشویی  نشور! دستهات رو با حوله خشک کن که هی چک چک آب از دستت نچکه کف زمین که لک بیفته.</p><p>یه املت درست می‌کنی، همه جا رو روغنی نکن!</p><p>اون گاز لامصب رو بعدش تمیز کن!</p><p>قهوه میخوری خب این ماگ هات رو جمع کن از رو میز، بگیر بشور!</p><p>اه، اینقدر رو مخ نباش!!!</p><p>.</p><p>هوووووف، همون برم سراغ کارهام. بلکه یکم پول در بیارم، بشوره ببره نفرت از خانه داری رو!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/226/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گوگولی قوقولی</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/225</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/225</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 02:19:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک خانومه رو تو اکسپلور دیدم با لباس عروس نشسته بود تو جیگرکی، غذا می‌خورد. شوهرش هم قربون صدقه ش می‌رفت که اصلا من عاشق اینم بیارم تو رو اینجا بهت کباب بدم. عروس هم تقریبا درشت هیکل بود و سخت مشغول جیگر بر بدن زدن، این وسطا  با لحن خیلی لوس و مثلا بچگونه‌ای حرف میزد. همه کامنتها این بود که اصلا تقص...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک خانومه رو تو اکسپلور دیدم با لباس عروس نشسته بود تو جیگرکی، غذا می‌خورد. شوهرش هم قربون صدقه ش می‌رفت که اصلا من عاشق اینم بیارم تو رو اینجا بهت کباب بدم. عروس هم تقریبا درشت هیکل بود و سخت مشغول جیگر بر بدن زدن، این وسطا  با لحن خیلی لوس و مثلا بچگونه‌ای حرف میزد. همه کامنتها این بود که اصلا تقصیر منه میام اینستا/ وقتی فکر می‌کنی کیوتی ولی کیومرثی/ تو گوگولی نیستی، قوقولی هستی./ برای ناز آوردن باید ناز هم بود و....  یعنی روی هم رفته حتی پنج‌تا کامنت مثبت نه تنها تو این پست که در کل پیج ندیدم.دروغ چرا، خیلی هم با کامنت ها خندیدم. چون منم از لحن خانومه چندشم میشه و یک هفته است تو اکسپلورمه با سناریوهای تکراری ش که یه چیزی میخوره و شوهرش قربون صدقه ش می‌ره. ( بله متاسفانه یک هفته ده روزیه که بنده مُشت مُشت وقت تو جوب می‌ریزم و خیلی اینستا گردی میکنم!) نکته چالش برانگیز اما این بود که از خانومه بدم میاد ولی شباهت هم حس میکردم و میدونستم که خودم برای نزدیکانم، همونقدر مسخره و لوسم.🙄🙄🙄 و نزدیکانم هم همون واکنش ها رو دارند که شوهر خانومه داره.😑 فقط من از صحنه‌هایی که چندش ناک میشم، تولید محتوا نمی‌کنم که فحش بخورم. ( البته که فحش رو همراه با ویو میخوره.)</p><p>ولی الان مسأله دیگری دارم.‌</p><p>چرا مردها از لوس بودن دختر ها و زن‌ها خوش شون میاد ؟</p><p>یعنی من یه نیازی می‌بینم در این بزرگوارها که‌ حتما هر از گاهی، لوس باشی، بچگونه حرف بزنی.</p><p>من بارها امتحان کردم اینو. یه چیزی از داداشم می‌خوام. اگه چونان طفل سه ساله پا بر زمین بکوبم ادای گریه کردن در بیارم، سه سوته حله و با خنده‌ی مهربونی میگه باشه الان انجام میدم. همون چیز رو خانوم واری بگم، وقعی نمی‌نهد!</p><p>دیگه در مورد مابقی مردان نزدیک هم همینه!</p><p>یعنی اصلا یک وقتهایی هست من خودم نمی‌خوام لوس باشم، ولی محض روی بزرگواران لوس میشم. ( برای دور و بری ها طبیعتاً البته، نه بقال و پقال‌)</p><p>واقعا سوالم از آقایان حاضر در جمعه!همه تون! چرا ؟؟</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/225/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای دریافت پاسخ متفاوت، پیام متفاوت بده.</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/224</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/224</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 16:15:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفت بارها به خاطر فلان رفتار همیشگی‌ت ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم یعنی به خودم گفتم ولش کن، مهم نیست. ولی این بار دیگه دردم اومد،گفتم این دفعه دیگه بذار بهش بگم. بنده چه کردم؟ اولش به کوچه علی چپ زدم  و حتی توپ رو در زمین خود ایشون انداختم ولی بعد که دیدن نه ناراحتی ش ازم عمیقه.همدلی کردم، دلجویی کردم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گفت بارها به خاطر فلان رفتار همیشگی‌ت ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم یعنی به خودم گفتم ولش کن، مهم نیست. ولی این بار دیگه دردم اومد،گفتم این دفعه دیگه بذار بهش بگم. بنده چه کردم؟ اولش به کوچه علی چپ زدم  و حتی توپ رو در زمین خود ایشون انداختم ولی بعد که دیدن نه ناراحتی ش ازم عمیقه.همدلی کردم، دلجویی کردم! گفتم باشه سعی میکنم حواسم باشه.تشکر کردم و گفتم ممنون که پیامِ دلخوری‌ت رو اینقدر شفاف بهم گفتی، پیش خودت نگه نداشتی. ایشان هم از درک و بازخورد خوب من تشکر کرد، نرم شدیم، آروم شدیم و مکالمه تمام شد.</p><p>آیا مسئله هم تمام شد؟ خیر! </p><p>چون اگر دوباره اون موقعیت پیش بیاد که حتما و قطعا میاد من دفعات زیادی احتمالا دوباره همون رفتار رو دارم. 😪</p><p>خیلی باید برم بهش فکر کنم. یعنی فکر کنیم و دو تایی بررسی کنیم اگر من اون رفتار رو دارم، چرا و علتش چیه. و اگر ایشون اینقدر دلخور میشه، نقطه‌ی تشدید آزاردهندگی ماجرا براش چیه؟</p><p>این ببخشید گفتن امروز من، فقط محکم بستن زخم بود.</p><p>اما در همین نقطه، بابت همین ابرازگری‌ش، احساس های متفاوتی رو دارم تجربه می‌کنم. از اونجایی به ندرت از این مواجهه ها میده، احساس اضطراب هم دارم‌. اما از طرف دیگر، خوشحالم. خوشحالم که داریم برای گرفتن پاسخ های جدید، عمل های جدیدی رو تست کنیم. عمل جدید اون، ابراز احساس غیر مثبتش بود، عمل جدید من، موندن و شنیدن....</p><p>باشد که رستگار شویم....</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/224/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مامانم؟ قشنگم؟ شما چرا؟</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/223</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/223</guid>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2026 20:06:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عجیب ولی واقعی. تو خونه‌ی ما چند وقتیه که مامانم بیشتر از همه بی‌نظمی ایجاد می‌کنه.🙏🙏در گوشه به گوشه‌‌ی خانه، آثار لباسهای حاج خانوم مشاهده میشه. خود حاج خانوم؟ خیر مشاهده نمیشه. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عجیب ولی واقعی. تو خونه‌ی ما چند وقتیه که مامانم بیشتر از همه بی‌نظمی ایجاد می‌کنه.🙏🙏در گوشه به گوشه‌‌ی خانه، آثار لباسهای حاج خانوم مشاهده میشه. خود حاج خانوم؟ خیر مشاهده نمیشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/223/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در انتهای شب</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/222</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/222</guid>
		<pubDate>Tue, 04 Aug 2026 03:48:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آه... امشب شبِ روشنی بود. سرشار از لحظات آروم و دوست داشتنی. چقدرررررررر به یاد دیگران، هم زدم و هم زدم. یک چادر رنگی نارنجی هم سرم کرده بودم، شبیه خاله قزی خانوم شده بودم:))) البته که فقط برای عکس و ویدیو.. چون کسی جز خودمون و دایی اینا نبودند فلذا تاب شلوارک پوش هم زیاد هم زدم! خیلی هم ویدیو برای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آه... امشب شبِ روشنی بود. سرشار از لحظات آروم و دوست داشتنی. چقدرررررررر به یاد دیگران، هم زدم و هم زدم. یک چادر رنگی نارنجی هم سرم کرده بودم، شبیه خاله قزی خانوم شده بودم:))) البته که فقط برای عکس و ویدیو.. چون کسی جز خودمون و دایی اینا نبودند فلذا تاب شلوارک پوش هم زیاد هم زدم! خیلی هم ویدیو برای دوستانم گرفتم. نوشتم براشون به من ربطی نداره شما اعتقاد دارید، ندارید، من مخصوص برای شما هم زدم و میزنم و خواهم زد:دی</p><p>الآن در انتهای چنین شبی اما غمگینم. غمی سنگین که همه فضای قلبم رو‌ پوشونده. برای عمه‌م، عزیزِ دلم، پاره‌‌ی تنم..</p><p>تمام روز غم‌ش رو پس زدم اما الان چشم‌هام خیسن.</p><p>رأی کمیسیون روی ماستکتومیه. پذیرش این موضوع براش سخته چون تصور ما این بود که با جراحی ساده‌تر، میشه کار رو در آورد. خیلی خیلی بابت این موضوع، ناراحته. میگه حس میکنم دارم کابوس می‌بینم... قلبم از غمِ قلبِ عزیز دلم غمگینه. عزیزِ رعنا و خوش اندامم که انگار جواهر تراش‌کاری شده است از فرط جذابیت و زیبایی..... </p><p>هی تو گروهی که جدا از گروه های خانوادگی، مخصوص همین موضوع تشکیل دادیم چت می‌کنیم با هم... عمه و عمو یک سری سوالا ازم می‌پرسند.. بعد تو همون انبوه اندوه و استرس، امشب زنِ آنکل نوشت چقدر خوبه نگار رو‌ داریم، یه روانشناس کنار مون داریم... عمه م نوشت آره خیلی... من نمیتونم بدون نگار مدیریت کنم، حال مو نمی‌فهمم..‌ و منی که همش فکر میکردم و میکنم اصلا نمی‌دونم واکنش و همراهی درست چیه...</p><p>عزیز دل من، پاره ی تنم، کاش درد تو به جون من بود.. تو سالم بودی...</p><p>من تمام روزهای بعد این رو هم محکم می‌مونم برای تو... کاش میدونستم چه جوری باید کاهنده‌ی‌ غمت باشم....</p><p>عزیزدلم....</p><p>.</p><p>برای اینکه کمی از غم این چند خط رو بشوره و ببره </p><p>این من و زندایی تبریزی فرداعلام، جیگرِ نگاره این زن:</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:941/1672;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p528840_f71668fc-8738-4560-ba57-2a0f28856aea.png" width="941" height="1672"></figure><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/222/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آرزو کن و هم بزن!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/221</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/221</guid>
		<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 20:17:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نذریِ پارسال دایی‌م موقع هم زدن دعام یادم نیست برای خودم چه چیز اختصاصی‌ای بود. یعنی همین چیزهای خوب کلی بود، سلامتی خانواده‌م، گشایش، عاقبت بخیری. آها یادم اومد یه دعای اختصاصی برای کارم داشتم‌. که همون نشد اتفاقاً و جور دیگری شد و داره میشه که فکر کنم اون جور دیگر هم جور خوبی است ان‌شاءالله!:))))...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نذریِ پارسال دایی‌م موقع هم زدن دعام یادم نیست برای خودم چه چیز اختصاصی‌ای بود. یعنی همین چیزهای خوب کلی بود، سلامتی خانواده‌م، گشایش، عاقبت بخیری. آها یادم اومد یه دعای اختصاصی برای کارم داشتم‌. که همون نشد اتفاقاً و جور دیگری شد و داره میشه که فکر کنم اون جور دیگر هم جور خوبی است ان‌شاءالله!:)))) برای آبی اما به وضوح یادمه که دعاهای مالی داشتم. گشایش و برکت. یک وضعیت طولانی‌‌ای داشت می‌شد اون فرایند زحمت فراوان و پول در نیاوردن. امسال؟ هزار تا خداروشکر در وضعیت خیلی خیلی بهتریه. یعنی هم لطف خدا بود هم تلاش‌های زیاد خودش که خدا برکت داد و الان خیلی اوضاع بهتر و روان‌تره. توی این وضعیتی که شرایط بیرونی هی سخت و سخت تر میشد این آدم هی پیشرفت کرد الحمد الله. حالا درسته که لطف خدا بود و زحمت خودش! ولی من هم دیگ شله زرد هم زدن خودم با اون میزان از تمرکز رو بی‌تأثیر نمی‌دونم! فلذا امشب هم خودمو به دیگ دایی می‌رسونم چون همچنان دعاهای خیلی زیادی دارم. سلامتی همه به خصوص عمه‌م به کنار، دعاهای مادی فراوانی دارم همچنان! این دفعه از آبی خیالم راحت تره برای جیب خودم التماس دعا دارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/221/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خانوم بودگی از نوع باحجابش</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/220</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/220</guid>
		<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 20:06:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ این مدل تصویر ساز هوش مصنوعی همه رو یه شکل درست می‌کنه، همه چشم درشت، همه دماغ عروسکی:)))
در اون لحظه داشتم به این فکر می‌کردم با این ترکیب مانتوی بلند و روسری و باحجاب بودن، چقدر خانوم شده‌ام! که همان لحظه بزرگواری که باهاش قرار داشتم، رسید و فرمود چقدر خانوم شدی، بهت نمیاد!
خانوم شدن بهم نمیاد خی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1024/1536;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c91632_b16310e3-f3f8-4759-bb59-b2fc39e45b0e.png" width="1024" height="1536"></figure><p> این مدل تصویر ساز هوش مصنوعی همه رو یه شکل درست می‌کنه، همه چشم درشت، همه دماغ عروسکی:)))</p><p>در اون لحظه داشتم به این فکر می‌کردم با این ترکیب مانتوی بلند و روسری و باحجاب بودن، چقدر خانوم شده‌ام! که همان لحظه بزرگواری که باهاش قرار داشتم، رسید و فرمود چقدر خانوم شدی، بهت نمیاد!</p><p>خانوم شدن بهم نمیاد خیلی هم عالی:دی</p><p>توضیح دادم که بابا از اینجا می‌خوام برم مراسم نذری پرون خب!</p><p>اگر چه من اغلب چیزهای بلند می‌پوشم یا شومیز دامن که اونم خیلی پوشیده است. فقط شال و روسری در دست باده غالباً.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/220/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بازگشت به هفت سالگی!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/219</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/219</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 12:05:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این ماجرا چیزی نیست که به طور صد درصدی، دلخواهم باشه چون شامل ابعاد زیادی میشه ولی خیلی وقتها تا حد زیادی، برام دوست داشتنی و بامزه است. چی؟ اینکه مثل باباهایی که دختر کلاس اولی دارند و باباهای پیگیر و خوش‌ذوقی هم هستند، پیگیر امورات آموزشی منه. پدرم؟ نه مستر بلو رو عرض می‌کنم. اینجوری که: نگار.. به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این ماجرا چیزی نیست که به طور صد درصدی، دلخواهم باشه چون شامل ابعاد زیادی میشه ولی خیلی وقتها تا حد زیادی، برام دوست داشتنی و بامزه است. چی؟ اینکه مثل باباهایی که دختر کلاس اولی دارند و باباهای پیگیر و خوش‌ذوقی هم هستند، پیگیر امورات آموزشی منه. پدرم؟ نه مستر بلو رو عرض می‌کنم. اینجوری که: نگار.. به نظرم خیلی شل کردی دیگه، بوسیدی گذاشتی کنار کارهات رو، اشکالی هم نداره ها، ولی گفتم شاید فلان چیز رو برات بگیرم، سر ذوق بیای باز. چی مثلاً؟ اشتراک چند ماهه یه دستیار هوش مصنوعی مرتبط با نیازم.</p><p>خیلی بامزه است برام. یعنی همینطور رندوم که داره کارهاش رو می‌کنه، یادش میاد نگار، تنبلی پیشه کرده. بعد فکر می‌کنه خب چی کار کنم از این رخوت در بیاد؟</p><p>ضمنا چون جیمیلش روی لپتاپ من هم هست و یک سری اکانت های مشترک داریم، گاهی میره سر میزنه ببینه من کار جدیدی کردم یا نه؟ کارهای زیادی کرده باشم خوشحال میشه، کاری نکرده باشم اینجوریه که جایی بودی؟ بیرون بودی؟ لالا بودی؟ خوب کاری کردی، اصلا تو رو چه به کارهای زیاد؟ ولی خب من می‌دونم درونی حس دیگه ای داره.😅 خودش آدم خیلی فعالیه و منو هم می‌شناسه که با فعالیت بیشتر در نهایت خودم هم حس بهتر دارم، برای همین موتور من رو هم روشن میخواد.</p><p> </p><p>درباره‌ی عنوان: نه همیشه، ولی گاهی هم خیلی خوبه که میشه در بعضی از روابط نزدیک، برگشت به نسخه‌ی کودکی... و اون دخترکِ لپ گلی روزهای دور رو دوباره زندگی کرد.</p><p>چرا نه همیشه؟ چون نمیشه زن بالغ درون و سایر ابعاد دیگر وجود رو نادیده گرفت و هوا برای نفس کشیدن شون نذاشت.</p><p>اما همین گاهی، واقعا زیباست.☘️</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/219/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خوابالو</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/218</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/218</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 22:05:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک هفته است که خیلی خیلی خوابالو‌ام:(( هر چقدر می‌خوابم، تموم نمیشه تقاضای خوابم.🚶‍♀️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک هفته است که خیلی خیلی خوابالو‌ام:(( هر چقدر می‌خوابم، تموم نمیشه تقاضای خوابم.🚶‍♀️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/218/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مانی مانی!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/217</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/217</guid>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 11:45:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه مقدار، پول کم داشتم برای کاری. داشتم فکر میکردم چیکار کنم خدایی؟ دقیقاً به اندازه‌ی‌همون+ یک میلیون بیشتر! یک کار یهویی بهم خورد. 
خدا جون، ممنون!:)))
لطفاً این یهویی‌ها رو بیشتر کن عزیزم.❤️ 
چون من جاسم! پول لازم!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه مقدار، پول کم داشتم برای کاری. داشتم فکر میکردم چیکار کنم خدایی؟ دقیقاً به اندازه‌ی‌همون+ یک میلیون بیشتر! یک کار یهویی بهم خورد. </p><p>خدا جون، ممنون!:)))</p><p>لطفاً این یهویی‌ها رو بیشتر کن عزیزم.❤️ </p><p>چون من جاسم! پول لازم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/217/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نفس/ محسن چاوشی!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/216</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/216</guid>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 01:20:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا یارانِ سخت به هم رسیده قدر وصال رو میدونن؟ متوجه هستن که دارن آرزو و رویای پیشین رو در بیداری تجربه می‌کنند؟! وقتی غلت میزنن تو خواب و بیدار و  چشم که باز میکنن، عزیز ترین چشم‌ها رو بسته می‌‌بینند، ذوقش رو می‌کنند؟
کاش به وصال رسیده‌ها، قدرش رو بدونند، کیفش رو ببرن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا یارانِ سخت به هم رسیده قدر وصال رو میدونن؟ متوجه هستن که دارن آرزو و رویای پیشین رو در بیداری تجربه می‌کنند؟! وقتی غلت میزنن تو خواب و بیدار و  چشم که باز میکنن، عزیز ترین چشم‌ها رو بسته می‌‌بینند، ذوقش رو می‌کنند؟</p><p>کاش به وصال رسیده‌ها، قدرش رو بدونند، کیفش رو ببرند.   </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z03100_Mohsen_Chavoshi_-_Nafas_1.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z03100_Mohsen_Chavoshi_-_Nafas_1.mp3" controls=""></audio></div></figure><p> </p><p>داری از فکر من پر میشی نم نم.... فقط یادت نیاد ما دوریم از هم</p><p>نگو این آسمون که صاف صافه‌‌... بذار قلبت واست رویا ببافه</p><p>که رویا شعره میشه خوند و حظ کرد... همین رویا چقدر مارو عوض کرد</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/216/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یه ماه می‌خواستم که دارم...</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/215</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/215</guid>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 00:45:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب گردش علمی داشتیم:دی! رفتیم ماه رو دیدیم. پیشنهاد هم  از من بود. تو صف تلسکوپ ایستاده بودیم و من تازه فهمیدم که به نجوم هم علاقه‌‌منده! کلی ماجراهای نجومی تعریف کرد.کمی هم بحث های عمیق تر در باب این داشتیم که آخرش خوبه آدم خودش رو مرکز جهان بدونه و به قولی باور به اینکه جهان،خودِ تویی یا خودش رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امشب گردش علمی داشتیم:دی! رفتیم ماه رو دیدیم. پیشنهاد هم  از من بود. تو صف تلسکوپ ایستاده بودیم و من تازه فهمیدم که به نجوم هم علاقه‌‌منده! کلی ماجراهای نجومی تعریف کرد.کمی هم بحث های عمیق تر در باب این داشتیم که آخرش خوبه آدم خودش رو مرکز جهان بدونه و به قولی باور به اینکه جهان،خودِ تویی یا خودش رو ذره‌ای ناچیز از این جهانِ بی‌نهایت بدونه؟ فرمودند تعادل. بعد دوباره برگشتیم سر بحث اصلی:ماه!</p><p>یک سری تعارف ها تیکه پاره شد که اصلا من نمی‌خوام ماه رو بیینم، من ماه رو کنار خودم دارم و از این صحبت ها. همه‌ی این‌ها با پس زمینه‌ی صدای مارتیک که میخوند: ماه در میاد که چی میشه؟ میخواد عزیز کی بشه؟ ماه در میاد چی کار کنه؟ باز آسمون رو تار کنه..</p><p>در نهایت هم امشب برای اولین بار ماه رو با تسلکوپ دیدیم🌕واقعاً الان می‌فهمم به یکی که خوشگله میگن مثل ماه میمونی، دقیقا از چی حرف میزنند.واقعاً قشنگ‌ بود، از قشنگ هم قشنگ‌تر. نمیشد چشم برداشت ازش. حس میکردم هوش مصنوعیه:دی</p><p>و خب احساس میکنم امشب ماه بعد از اینکه از اون بالا  تماشاچی تعارف تیکه پاره کردن های یاران مهربان نسبت به هم بود که تو ماهی و ماه چه فایده‌ای داره اصلا... اینجوری بود که : ما اینجا داریم زحمت می‌کشیما!!!</p><p>حالا شما میخوای نزد یار و نگار خویش، چاپلوسی کنی دیگه تو سر من که نزن، من ماهم، ماه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/215/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لب ساحل</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/214</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/214</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 18:02:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ بابت عمه غمگین هستم ولی نگرانی شدید ندارم. نگران مرگ و زندگی نیستم، نگران برنامه های زندگی ش هستم. ( اگر از جزییات بگم شما هم ممکنه بگید آخه تو این موقعیت، این مریضی دیگه چی بود؟) به هر روی، در مورد خود بیماری،حس میکنم پروسه‌ای تحت کنترل پیش رو داریم. ممکنه این از شناخت کم‌ من از بیماری بیاد. نمی‌د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> بابت عمه غمگین هستم ولی نگرانی شدید ندارم. نگران مرگ و زندگی نیستم، نگران برنامه های زندگی ش هستم. ( اگر از جزییات بگم شما هم ممکنه بگید آخه تو این موقعیت، این مریضی دیگه چی بود؟) به هر روی، در مورد خود بیماری،حس میکنم پروسه‌ای تحت کنترل پیش رو داریم. ممکنه این از شناخت کم‌ من از بیماری بیاد. نمی‌دونم. به هر حال با مشکل جدی‌ای روبرو هستیم ولی انگار به موقع، تشخیصش دادیم. آزمایش های قبل از کمیسیون رو دادیم، همه چی اوکی بود. یعنی جایی در بدن به جز همون توده، درگیر نشده خداروشکر. فردا کمیسیون پزشکی تشکیل میشه که متوجه مراحل درمان بشیم. دو ساله که یه بخشی از کار و مطالعاتم راجع‌به همین حیطه است. بیماری های سخت، بیماران مبتلا به بیماری‌های سخت، شیمی درمانی، خستگیِ شیمی درمانی، مراقب‌‌ها، خود مراقبتیِ مراقبت ها... و چقدر فرقه راجع‌به رنجی، مقاله بخونی و مقاله بنویسی و لکچر آماده کنی تا وقتی که موجِ اون غم، بیاد و پاهای خودت رو خیس کنه. حالا من که لب ساحلم هنوز..‌ ایشالا طوری هم پیش نره که برم اون وسط دریا... </p><p>بهش میگم من مطمئنم تویی که از این طوفان بیرون می‌زنی، آدمی خواهی بود که نسبت و نگاهش به بدنش، جهانِ بیرونی و درونی ش همه تغییر کرده. تغییرهای مثبت. مسیر خیلی بد و سختیه ولی خروجی ش آدمیه با عمق و رشد بیشتر.. </p><p>کامنت هاتون رو براش فرستادم. گفت بابت این همه انرژی مثبت و مهربونی، احساساتی شده و چقدر حس خوبی گرفته.</p><p>😘</p><p>بعد هم اینکه چند نفرتون گفتید دور و بر کسی رو داشتید که بهبود یافته. کمی ممکن هست با جزییات بیشتر از مدت زمان درگیری ش، اینکه الان چند سال میگذره و.. بگید ؟❤️</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/214/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>امید</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/213</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/213</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 11:02:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عمه خودش کادر درمانه. کلا سبک زندگی سالمی داره.‌ ورزش مرتب، تغذیه‌‌ی سالم و... مرتب معاینه‌ی پستان رو داشت خودش.( من هم دارم، همه خانوما باید داشته باشیم.) بیماری ش رو دیر تشخیص نداد فکر می‌کنم. گرید دو هست، سایز توده کوچکه، یک سانت و شش میلی متر! نوع کنسر، سه گانه منفیه و این نوع همون مسیر جراحی و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عمه خودش کادر درمانه. کلا سبک زندگی سالمی داره.‌ ورزش مرتب، تغذیه‌‌ی سالم و... مرتب معاینه‌ی پستان رو داشت خودش.( من هم دارم، همه خانوما باید داشته باشیم.) بیماری ش رو دیر تشخیص نداد فکر می‌کنم. گرید دو هست، سایز توده کوچکه، یک سانت و شش میلی متر! نوع کنسر، سه گانه منفیه و این نوع همون مسیر جراحی و شیمی درمانی و پرتو درمانی رو در پیش داره. لنف درگیر نشده. ولی هنوز سونوگرافی شکم و لگن و سی‌تی رو نداده. اونا رو امروز و فردا می‌ره و ایشالا که عضو دیگری درگیر نباشه.</p><p>مثل هر آدم دیگه‌ای درگیر پروسه های مختلفی در زندگی هست و حالا این توده‌ی کوچک هم اومده وسط همه ماجراها رو.</p><p>اما برمیایم از پس همه چی... </p><p>دیشب که جواب بیوسپی رو دیدم و اون کلمه‌ی گرید دو . خیلی دست و پامو گم کردم. بعد که جوانب دیگر رو هم دیدم دیدم نه واقعاً شانس درمان خیلی خوبی داریم به امید خدا.....</p><p>توی این مسیری که در پیش داریم، احتمالاً نقش من در پرستاری و مراقبت، از بقیه پررنگ تر باشه.</p><p>امیدوارم خدا کمک مون کنه......</p><p>.</p><p>بچه‌ها خوندن کامنت هاتون خیلی دلگرمی بود. اینکه از بهبود یافته ها می‌گفتید..دوست داشتید جزییات بیشتری هم بگید.♥️ کلا اگر چیزی هست که بدونیم، بهتره.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/213/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوستت دارم آنتی، خیلی دوستت دارم.</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/212</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/212</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 00:25:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با آنکل و آنتی، گروه هم‌اندیشی رو تشکیل دادیم. رفته رفته هم گروه مون داره یه کوچولو بزرگ میشه و اون عکس سه نفره اولی، عوض میشه و هی یکم دسته جمعی تر میشه.
ما خانواده عاشقی هستیم... امیدوارم همین عشق، نجات دهنده مون باشه.♥️
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/1131;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l805643_IMG_20260727_235527.jpg" width="1080" height="1131"></figure><p>با آنکل و آنتی، گروه هم‌اندیشی رو تشکیل دادیم. رفته رفته هم گروه مون داره یه کوچولو بزرگ میشه و اون عکس سه نفره اولی، عوض میشه و هی یکم دسته جمعی تر میشه.</p><p>ما خانواده عاشقی هستیم... امیدوارم همین عشق، نجات دهنده مون باشه.♥️</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/212/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>طوفان</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/211</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/211</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 20:05:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جواب اومد: کنسر.
سرطان پستان.
کی؟ عمه‌ی جوان و مجردم. برای من خواهره. خود خود خواهر. 
چیکار کنم؟
فعلا گفته به کسی نگیم...
 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جواب اومد: کنسر.</p><p>سرطان پستان.</p><p>کی؟ عمه‌ی جوان و مجردم. برای من خواهره. خود خود خواهر. </p><p>چیکار کنم؟</p><p>فعلا گفته به کسی نگیم...</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/211/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ای خدا....</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/210</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/210</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 01:25:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فردا عصر جواب بیوسپی یکی از عزیزانم میاد. خدا کنه سرطان نباشه. خدا کنه اگه هست، خوش‌خیم باشه. خدا کنه قدرتمند از پسش بربیایم.
یکی از اعضای خانوادمه اون عزیز. فقط من می‌دونم این ماجرا رو و بقیه خبر ندارند. صبر کرده بود برگردم که بهم بگه.
هنگامه‌ی ترس نیست. زمان، زمانِ قوی بودنه..
بهش گفتم هر سناریویی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فردا عصر جواب بیوسپی یکی از عزیزانم میاد. خدا کنه سرطان نباشه. خدا کنه اگه هست، خوش‌خیم باشه. خدا کنه قدرتمند از پسش بربیایم.</p><p>یکی از اعضای خانوادمه اون عزیز. فقط من می‌دونم این ماجرا رو و بقیه خبر ندارند. صبر کرده بود برگردم که بهم بگه.</p><p>هنگامه‌ی ترس نیست. زمان، زمانِ قوی بودنه..</p><p>بهش گفتم هر سناریویی که باشه من عاشقانه پیشتم. با هم می‌زنیم توی گوشش و از پسش برمیایم.</p><p>ذهنم رو اگر ول کنم، سمت تلخ‌ ترین سناریو ها می‌ره....</p><p>اگر جواب فردا عصر، اونی باشه که نمی‌خوایم باشه، طوفان به زندگی مون می‌زنه!</p><p>خدایا چی کار کنیم؟</p><p>خدایا من طاقت ندارم...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/210/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوپینگ</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/209</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/209</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 01:17:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب تا رسیدیم اول رفتیم یه چیزی خوردیم و تحلیل سفر داشتیم. بعد من اومدم خونه مون و اون رفت فضای کار چون ددلاین پروژه‌ای بود امروز براش. اون فضای کاری که ماهانه میز اجاره می‌کنه ازشون،شبانه روزیه و خلاصه تا سه چهار شب مونده بود پای سیستم که کار رو جمع کنه. صبح ها معمولا زنگ میزنم برای جلسه‌ی دیلی ش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب تا رسیدیم اول رفتیم یه چیزی خوردیم و تحلیل سفر داشتیم. بعد من اومدم خونه مون و اون رفت فضای کار چون ددلاین پروژه‌ای بود امروز براش. اون فضای کاری که ماهانه میز اجاره می‌کنه ازشون،شبانه روزیه و خلاصه تا سه چهار شب مونده بود پای سیستم که کار رو جمع کنه. صبح ها معمولا زنگ میزنم برای جلسه‌ی دیلی ش بیدارش کنم. صبح که زنگ زدم، از کم‌خوابی و خستگی نابود بود و داشت می‌رفت دوباره فضای کار ولی حتی نای صحبت کردن هم نداشت.عصر براش شیر و خربزه و شکر و وانیل و گلاب رو میکس کردم و گذاشتم تو فریزر یکم یخ بزنه،یک ظرف کوچیک رو هم پر کردم از آلوچه و لواشک خونگی و رفتم پیشش. در همین حد که بگم بیا پایین یه چیزایی برات اوردم، ازم تحویل بگیر. گفتم این ورا، کار داشتم.. حتی گفتم زود باید برم و قرار دارم و دیرم میشه. ولی خب راستش رو نگفتم که اگه اومدم این ورا کار نداشتم. رفته بودم چون فقط دلم براش تنگ شده بود ‌و نگرانش بودم که بدنش کم نیاره،خودم باید دوپینگ بهش می‌رسوندم و میدیدمش که خیالم راحت بشه. </p><p>دیگه به نظرم اون تندیس بلورین وبلاگِ عاشقانه‌ی سال رو بدید برم من به نظرم. </p><p>شوخی می‌کنم:))) </p><p>غیرعاشقانگی هم خیلی خیلی داریم!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/209/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو خیلی شیرین تر از کیک هویج گردویی...</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/208</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/208</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 00:50:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک لحظه‌هایی رو انگار باید نوشت.. ولی نه.. خوب که فکر میکنم میبینم اونقدر اون لحظه‌، عمیق و کامل تجربه شده که برای جاودانه شدنش نیاز به حتما نوشتنش نیست. با این حال نوشتنش، رو دوست دارم، همون قدر که زندگی کردنش رو دوست داشتم. 
صبح، طبق معمول این چند روز، اشتها نداشتم. از میز پذیرایی که شامل چای و نس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک لحظه‌هایی رو انگار باید نوشت.. ولی نه.. خوب که فکر میکنم میبینم اونقدر اون لحظه‌، عمیق و کامل تجربه شده که برای جاودانه شدنش نیاز به حتما نوشتنش نیست. با این حال نوشتنش، رو دوست دارم، همون قدر که زندگی کردنش رو دوست داشتم. </p><p>صبح، طبق معمول این چند روز، اشتها نداشتم. از میز پذیرایی که شامل چای و نسکافه و کیک هویج گردو بود فقط یک لیوان چای برای خودم ریختم و رفتم گوشه‌ای نشستم. تقریباً دور از بقیه، آبی با یک برش کیک و نسکافه که دستش بود اومد پیشم. گفت چرا کیک برنداشتی؟ گفتم میل ندارم. گفت تو که عاشق کیک هویج گردویی. گفتم نمی‌خوام امروز.  با چنگال تکه‌های کیک رو برش زد و هر یکی دو دقیقه، یه تیکه بهم داد. همونجا بلند شد و رفت یک برش دیگه هم آورد. گفتم نمی‌خورم که، کافیه. گفت نه آخه اینجوری من که میدم، از دست من میخوری.. بنابر این چنگال به دست، مکالمه رو باهام ادامه داد..</p><p>خیلی ساده و شاید لوس بود در ظاهر این کار، ولی برای من، خیلی تجربه عجیبی بود. </p><p>میدونید .. من یک مادر بالقوه م.. مادری رو در معنای مراقبت کردن از آدمها، زندگی می‌کنم مدام. امروز با این پسر، احساس کردم که آها، انگار یکی هست که نیاز نباشه مامانش باشم، یکی هست که اون مواظب منه.. که می‌تونم ضعیف باشم همینقدر پیشش..‌ و همزمان  لذت ببرم از ضعف و آسیب پذیری م...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/208/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک قمقمه حیات....</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/207</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/207</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 22:51:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ چند روز خیلی نوشتم و عکس گذاشتم. اینجا رو مدام آپدیت کردم، کانال تلگرامم رو هم، اینستاگرامِ پرایوت و پابلیک رو هم. انگار می‌خواستم همه چیز ثبت بشه..... انگار اینجوری می‌خواستم از رودخانه‌ی جاری زندگی، قمقمه رو پر کنم از آب تمیز و گوارا... می‌خواستم زندگی رو ذخیره کنم.☘️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> چند روز خیلی نوشتم و عکس گذاشتم. اینجا رو مدام آپدیت کردم، کانال تلگرامم رو هم، اینستاگرامِ پرایوت و پابلیک رو هم. انگار می‌خواستم همه چیز ثبت بشه..... انگار اینجوری می‌خواستم از رودخانه‌ی جاری زندگی، قمقمه رو پر کنم از آب تمیز و گوارا... می‌خواستم زندگی رو ذخیره کنم.☘️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/207/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گرمیِ دستها</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/206</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/206</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 22:44:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب رسیدم خونه و به اتاق خودم. چقدر چند روز خوبی رو پشت سر گذاشتم. استاد از همه مون خواست که حس مون رو در پایان این کار جمعی بگیم، من گفتم یکی از چیزایی که تجربه کردم حس درونی‌ای از در آغوش بودن بود. حتی اگر به ظاهر اینجا، دور تر از خانواده م بودم، دستِ حضورشون، روی شونه های روحم بود. 
آره از پس این...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب رسیدم خونه و به اتاق خودم. چقدر چند روز خوبی رو پشت سر گذاشتم. استاد از همه مون خواست که حس مون رو در پایان این کار جمعی بگیم، من گفتم یکی از چیزایی که تجربه کردم حس درونی‌ای از در آغوش بودن بود. حتی اگر به ظاهر اینجا، دور تر از خانواده م بودم، دستِ حضورشون، روی شونه های روحم بود. </p><p>آره از پس این کار تقریباً بر اومدم و این حاصل سال‌ها تلاش همه‌ی عزیزانم بود......</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/206/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قول انگشتی ؟</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/205</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/205</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 20:44:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بچه ها. اگر از این همکار خانوم دکترمون براتون تعریف کنم قول میدید نسبت به همه روانشناسا دچار سوگیری نشید؟؟
اگه قول میدید بچه های خوبی باشید که بیام برگ های شما را هم بریزانم]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بچه ها. اگر از این همکار خانوم دکترمون براتون تعریف کنم قول میدید نسبت به همه روانشناسا دچار سوگیری نشید؟؟</p><p>اگه قول میدید بچه های خوبی باشید که بیام برگ های شما را هم بریزانم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/205/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کلاااافه</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/204</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/204</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 15:58:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آبی ماشینو تازه تحویل گرفته ولی هنوز کار داره و سیف نیست باهاش به جاده زدن. اینه که الان در جاده‌ی برگشتیم ولی با ماشین خودمون نیستیم، با یکی از همکارای خانوم دارم میایم. یک خانم دکتر چهل ساله، داف، خوشتیپ.. ولی الان تو این لحظه ازش خوشم نمیاد.( به طور کلی خوشم میاد.) چقدر هم حرف میزنن آبی و خانومه....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آبی ماشینو تازه تحویل گرفته ولی هنوز کار داره و سیف نیست باهاش به جاده زدن. اینه که الان در جاده‌ی برگشتیم ولی با ماشین خودمون نیستیم، با یکی از همکارای خانوم دارم میایم. یک خانم دکتر چهل ساله، داف، خوشتیپ.. ولی الان تو این لحظه ازش خوشم نمیاد.( به طور کلی خوشم میاد.) چقدر هم حرف میزنن آبی و خانومه. ایرپاد هم تو کوله پشتی در صندوق عقبه و نمیتونم صداشونو نشنوم. فقط خوبی‌ش اینه تند میرونه. بهتر..  خیلی خیلی خسته‌م خدایی یعنی خوابم میاد و بی‌حوصله‌م. چقدر حوصله داری آبی تو!!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/204/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خونه‌ی تربچه خانوم</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/203</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/203</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 06:38:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عادت همیشه‌ی صبح هایی که وقتی بقیه خوابن، خونه رو ترک می‌کنم... چه مهمون باشم جایی، چه خونه‌ی مامان و بابام رو ترک کنم.  
هیچی حالا عکس رو گرفتم و دارم فکر میکنم چقدر این کمد مواد غذایی بیرونش، چرک و کثیفه.😂😭 چرا؟ اینجا خونه مجردی دوستم و همخونه‌ش هست. جفت شون صبح تا شب سرکارن. وقت نمی‌کنند خیلی برا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:6750/9000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/u115303_IMG_20260723_185330.jpg" width="6750" height="9000"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3456/4608;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/u4120_IMG_20260724_062745.jpg" width="3456" height="4608"></figure><p>عادت همیشه‌ی صبح هایی که وقتی بقیه خوابن، خونه رو ترک می‌کنم... چه مهمون باشم جایی، چه خونه‌ی مامان و بابام رو ترک کنم.  </p><p>هیچی حالا عکس رو گرفتم و دارم فکر میکنم چقدر این کمد مواد غذایی بیرونش، چرک و کثیفه.😂😭 چرا؟ اینجا خونه مجردی دوستم و همخونه‌ش هست. جفت شون صبح تا شب سرکارن. وقت نمی‌کنند خیلی برای جمع و جور کردن.</p><p> دارم فکر میکنم کاش فرصت می‌شد یه بار که دوستم سرکار می‌بود، براش تمیزکاری می‌کردم.</p><p>کلا شاید اگه لپتاپم همراهم بود بیشتر می‌موندم پیشش. </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/203/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>احترام</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/202</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/202</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 16:23:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اومده بهم میگه آقای فلانی دعوت مون کرده بریم فلان جا. من گفتم ازت بپرسم، اوکی  هستی؟خبر بدم که همراهی می‌کنیم؟آقای فلانی یک آقای دکتر روانشناس معروف و محترمه که دقیقاً همسن بابامه و دخترش هم همسن منه. ایشون جایگاه استادی داره برامون. گفتم آره خیلی هم خوبه. البته اجازه ما هم دست شماست،شما خودت بی‌‌حر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اومده بهم میگه آقای فلانی دعوت مون کرده بریم فلان جا. من گفتم ازت بپرسم، اوکی  هستی؟خبر بدم که همراهی می‌کنیم؟آقای فلانی یک آقای دکتر روانشناس معروف و محترمه که دقیقاً همسن بابامه و دخترش هم همسن منه. ایشون جایگاه استادی داره برامون. گفتم آره خیلی هم خوبه. البته اجازه ما هم دست شماست،شما خودت بی‌‌حرف هم اوکی می‌دادی حرفی نبود. حالا تعارف می‌کردم و خودش هم می‌‌دونست شیرین زبونیه و طبیعتاً باید هم نظرم رو می‌پرسید. گفت چقدر تو بلایی، سر چیزایی که خودت دوست داری، اینجوری میگی و از کلمه اجازه هم استفاده می‌کنی! والا توی شیطون بلا رو چه به این حرفها. خندیدیم‌...بعد چند دقیقه گفت:ولی نگار دور از شوخی، تو واقعاً به من احترام می‌ذاری. من اینو میبینم، بابتش حس خوبی دارم و ازت قدردانم.</p><p>خیلی بهم چسبید. مثل یک لیوان چای خوش دم که به یک انسان خسته و تشنه بدند. این احساس که تلاشهام برای خوب بودن براش، دیده میشه...</p><p> </p><p>.</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g00274_alireza_ghorbani_naghshe_farshe_del_128.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g00274_alireza_ghorbani_naghshe_farshe_del_128.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>«گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را</p><p>تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را، گله‌ها را، گله‌ها را </p><p>چون آینه پیش تو نشستم که ببینی</p><p>در من اثر سخت‌ترین، سخت‌ترین، سخت‌ترین زلزله‌ها را، زلزله‌ها را، زلزله‌ها را...»</p><p>این آهنگ رو خیلی دوست دارم.</p><p>« یکبار تو هم ای عشق من، از عقل میندیش</p><p>بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را.»</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/202/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مهمانِ میزبان:)))</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/201</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/201</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 15:32:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بخشی از وجود من هست که خیلی از « خانوم بودن» و مصادیق مهمان داری در خانوم بودن خوشش میاد:))
حالا هم با وجود اینکه مهمانم و میزبان های خیلی عزیزی هم دارم، باز هم خودم زنگ میزنم و بقیه رو جمع می‌کنم:دی
شام می‌پزم، خرید می‌کنم و...
پ‌ن: حتی سبزی فروشی های تر و تازه‌ی این شهر رو هم خیلی دوست دارم.☘️
پ‌ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:6750/9000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d875125_IMG_20260723_142928.jpg" width="6750" height="9000"></figure><p>بخشی از وجود من هست که خیلی از « خانوم بودن» و مصادیق مهمان داری در خانوم بودن خوشش میاد:))<br>حالا هم با وجود اینکه مهمانم و میزبان های خیلی عزیزی هم دارم، باز هم خودم زنگ میزنم و بقیه رو جمع می‌کنم:دی<br>شام می‌پزم، خرید می‌کنم و...</p><p>پ‌ن: حتی سبزی فروشی های تر و تازه‌ی این شهر رو هم خیلی دوست دارم.☘️</p><p>پ‌ن۲: البته خب این رفتارها جنسیتی و خانومانه نیست. ولی خب حس من برای خودم اینه:))</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/201/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به خود خزیده و محکم چو کوهساران زی</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/200</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/200</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 07:04:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این سومین سه روزیه که سه صبح می‌خوابم و تا شش، شش و نیم بیشتر نمیتونم بخوابم. و اینجوری هم نیست که بیشتر از این خوابم بیاد. انگار همین سه ساعت کافیه برام. با روزی به زور یک وعده غذا خوردن هم زنده‌م. اشتها؟ کووور! علت؟ هیجانِ زیاد:))) کلا از سطح هیجانات من در این چند روز میشه برق تولید کرد.
 خدا جون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این سومین سه روزیه که سه صبح می‌خوابم و تا شش، شش و نیم بیشتر نمیتونم بخوابم. و اینجوری هم نیست که بیشتر از این خوابم بیاد. انگار همین سه ساعت کافیه برام. با روزی به زور یک وعده غذا خوردن هم زنده‌م. اشتها؟ کووور! علت؟ هیجانِ زیاد:))) کلا از سطح هیجانات من در این چند روز میشه برق تولید کرد.</p><p> خدا جون صبحت بخیر، امروز کمکم کن نگارِ متمرکز تری از همیشه‌ رو زندگی کنم. مراقبم باش، یاری‌م بده. باهام مهربون و نرم باش و بخشنده..... رحمان و رحیمی ت رو جاری کن. سرعت پردازش مغزم رو در شنیدن و به خاطر سپردن و فهمیدن قوی کن، در کلامم، همراهم باش... </p><p>عنوان: خطاب به خودم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/200/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رئوف</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/199</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/199</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 21:31:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما در این شهر دوست و رفیق زیاد داریم. متاهل، بچه دار، مجرد، مذهبی، غیر مذهبی و...، سر دعوت کردن مون هم دعواست:دی
از این بین، یک دوست متأهل چهل ساله داریم. یک آقای مذهبی، متشخص، امن و مهربان. آبی رو هم خیلی دوست داره. یک حس برادر گونه داره و ساپورتیو بهش خیلی. سه تا بچه داره. خانمش هم مثل خودش مذهبی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما در این شهر دوست و رفیق زیاد داریم. متاهل، بچه دار، مجرد، مذهبی، غیر مذهبی و...، سر دعوت کردن مون هم دعواست:دی</p><p>از این بین، یک دوست متأهل چهل ساله داریم. یک آقای مذهبی، متشخص، امن و مهربان. آبی رو هم خیلی دوست داره. یک حس برادر گونه داره و ساپورتیو بهش خیلی. سه تا بچه داره. خانمش هم مثل خودش مذهبی و باوقار و محجبه  و اینها.</p><p>بعد که کارگاه تموم شد داشت به آبی می‌گفت بریم خونه ما. بعد اومده به من میگه نگار میدونم تو خونه دوستت هستیا. ولی ما هم خانوادگی در خدمتیم. بیا خونه ما زنونه مردونه ش می‌کنیما. بیا خانومم خیلی دوستت داره ها.</p><p>هزار درصد که من قبول نکردم و نمیرم هم اصلا و ابدا. ولی خیلی بامزه بود:دی</p><p>اگر عقد کرده بودیم، می‌رفتم البته.</p><p>وای چقدر خسته‌ام از نامحرم بودنمون.</p><p>عنوان: اسمِ آقای دوست</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/199/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قدردانی</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/198</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/198</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 19:29:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دارم کم کم مزه‌ی شغل جدید رو می‌چشم. درختی که این شش سال عاشقانه آبش دادم تازه داره شکوفه میزنه. و من از این بابت، خیلی خوشحالم....خیلی قدردانم از زندگی... کاش بشه که زنده بمونم  تا میوه دادنش، تا بسیار میوه دادنش...
اونقدر احساسات غلیظی دارم. که دوست دارم دو رکعت نماز شکر اشک بارون بخونم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دارم کم کم مزه‌ی شغل جدید رو می‌چشم. درختی که این شش سال عاشقانه آبش دادم تازه داره شکوفه میزنه. و من از این بابت، خیلی خوشحالم....خیلی قدردانم از زندگی... کاش بشه که زنده بمونم  تا میوه دادنش، تا بسیار میوه دادنش...</p><p>اونقدر احساسات غلیظی دارم. که دوست دارم دو رکعت نماز شکر اشک بارون بخونم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/198/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از چشم‌ها...</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/197</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/197</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 19:00:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دو سه سال پیش که هنوز قصه‌ای شروع نشده بود چندان. هر بار در جمعی بودیم، سر بلند میکردم می‌دیدم که از قبل، داره نگاهم می‌کنه. لبخند میزدم بهش چون من هم مایل به کشف‌ش بودم، متقابلاً لبخند میزد و با طمأنینه چشم هاشو می‌بست و به هم می‌فشرد. و این تا مدت‌ها آیین ما بود وقتی  هنوز که هیچ صحبتی با هم دربار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دو سه سال پیش که هنوز قصه‌ای شروع نشده بود چندان. هر بار در جمعی بودیم، سر بلند میکردم می‌دیدم که از قبل، داره نگاهم می‌کنه. لبخند میزدم بهش چون من هم مایل به کشف‌ش بودم، متقابلاً لبخند میزد و با طمأنینه چشم هاشو می‌بست و به هم می‌فشرد. و این تا مدت‌ها آیین ما بود وقتی  هنوز که هیچ صحبتی با هم درباره‌ی هم نکرده بودیم. امروز دوباره در جمعی بودیم. عصری رفتیم کافه با هم . گفت نگار چقدر نگاهم میکردیا. گفتم والا ولی تو عزیزم مثل خُلا نگاهم میکردی. من زیر لب بهت چیزی میگفتم، تو نگاهم میکردیا ولی هیچ اکتی نشون نمی‌دادی. گفت بابا عینک مو جا گذاشته بودم، نمی‌فهمیدم الان روبروی منی داری منو نگاه می‌کنی یا بغل دستیمو! یا اگه می‌فهمیدم سمت منی میمیک صورتت رو نمی‌دیدم.</p><p>هعی، میتونم برای همین هم دلگیر باشم ولی!!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/197/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سبز</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/196</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/196</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 19:56:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بفرمایید این هم دانشگاه مذکور. البته فیلم برای اردیبهشت پارساله‌.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j198210_VID_20250412_080124.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j198210_VID_20250412_080124.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>بفرمایید این هم دانشگاه مذکور. البته فیلم برای اردیبهشت پارساله‌.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/196/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیتکو پیتکو</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/195</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/195</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 18:21:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب جلسه امروز تمام شد. مارکوپولو بدو بدو داره می‌ره کجا؟ داره می‌ره شهر دوره‌ی لیسانسش. معروف به پاریس کوچولوی ایران! اگه گفتید کجاست؟چند روز اینجا کارگاه دارم، بعد چند روز هم بدو بدو دوباره باید برگردم تهران.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب جلسه امروز تمام شد. مارکوپولو بدو بدو داره می‌ره کجا؟ داره می‌ره شهر دوره‌ی لیسانسش. معروف به پاریس کوچولوی ایران! اگه گفتید کجاست؟چند روز اینجا کارگاه دارم، بعد چند روز هم بدو بدو دوباره باید برگردم تهران.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/195/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>باغِ امیدم</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/194</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/194</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 18:14:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دانشگاه من ولنجکه، همیشه سبز، همیشه خوش آب و هوا...🍃🥺بعد خود دانشگاه مون چون تخصصی بیشتر برای تحصیلات تکمیلیه خیلی هم کوچیکه.بیشتر مثل یک باغ شخصیه.😅خیلی خوشگله، خیییییییلی. حالا حوصله م شد براتون عکس میذارم. خیلی دوستش دارم واقعا. اونقدر که میگم یعنی یه پی‌اچ‌دی مون نشه؟🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️
-پ‌ن: فقط ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دانشگاه من ولنجکه، همیشه سبز، همیشه خوش آب و هوا...🍃🥺بعد خود دانشگاه مون چون تخصصی بیشتر برای تحصیلات تکمیلیه خیلی هم کوچیکه.بیشتر مثل یک باغ شخصیه.😅خیلی خوشگله، خیییییییلی. حالا حوصله م شد براتون عکس میذارم. خیلی دوستش دارم واقعا. اونقدر که میگم یعنی یه پی‌اچ‌دی مون نشه؟🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️</p><p>-پ‌ن: فقط اگه از مهاجرت ناامید بشم، یا به موندن امیدوار بشم، دکتری هم خواهم خواند!</p><p>استاد راهنمام ولی به جور خیلی مطمئنی حرف میزنه راجع به اینکه دکتری هم‌ دانشجوی خودش خواهم بود. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/194/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رابطه نت و اعصاب</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/193</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/193</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 20:19:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزهایی که اینترنت سرعتِ معمول رو داره، من خیلی خوش اخلاقم. و روزهایی که گنده و قطع و وصلی دار، خیییییییلی بد اخلاق میشم.
یعنی  گاهی میگم خوش به حال هر کسی که کاری داره که کمترین ارتباط رو با نت داره.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روزهایی که اینترنت سرعتِ معمول رو داره، من خیلی خوش اخلاقم. و روزهایی که گنده و قطع و وصلی دار، خیییییییلی بد اخلاق میشم.</p><p>یعنی  گاهی میگم خوش به حال هر کسی که کاری داره که کمترین ارتباط رو با نت داره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/193/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خیلی ممنون از همراهی شما:))))))</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/191</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/191</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 20:03:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفتنم عقب افتاد کمی. به جای امشب، فردا راه می‌افتم. و خبر؟ خونه دوباره به هم ریخت! 🥸خیلی دلم میخواد جمع نکنم ببینم کی بقیه جمع می‌کنند. فلذا الان همه چی رو مخمه.🤝🤝 چون کسی وقعی نمی‌نهد! 
 
الان مامانم بیاد بخونه اینو خواهد گفت خیلی پررویی نگار! حالا دو روزه برای من خانه‌دار شدی چقدر قیافه میای. یادت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رفتنم عقب افتاد کمی. به جای امشب، فردا راه می‌افتم. و خبر؟ خونه دوباره به هم ریخت! 🥸خیلی دلم میخواد جمع نکنم ببینم کی بقیه جمع می‌کنند. فلذا الان همه چی رو مخمه.🤝🤝 چون کسی وقعی نمی‌نهد! </p><p> </p><p>الان مامانم بیاد بخونه اینو خواهد گفت خیلی پررویی نگار! حالا دو روزه برای من خانه‌دار شدی چقدر قیافه میای. یادت بیارم شلخته بازی‌های خودت رو؟؟</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/191/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیش از سفر</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/190</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/190</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 11:53:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به سان یک ایرانین وومن واقعی، قبل از سفر، خونه رو تکوندم. دو تا ماشین لباس شستم، جارو پارو و گردگیری و تمیز کاری تقریبا عمقی. سرامیک های کف رو هم جوری برق انداختم که میشه ازش به عنوان آینه استفاده کرد. حالا همین من اهالی خونه رو چند روز رها کرده و  میرم و میام می‌بینم اِ خونه  تمیزه. و چه چه چیزی خو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به سان یک ایرانین وومن واقعی، قبل از سفر، خونه رو تکوندم. دو تا ماشین لباس شستم، جارو پارو و گردگیری و تمیز کاری تقریبا عمقی. سرامیک های کف رو هم جوری برق انداختم که میشه ازش به عنوان آینه استفاده کرد. حالا همین من اهالی خونه رو چند روز رها کرده و  میرم و میام می‌بینم اِ خونه  تمیزه. و چه چه چیزی خواهم شنید؟ ببین باورت میشه از وقتی تو رفتی اصلا یه جارو هم نکشیدیم ولی خونه تمیزه؟ معلومه تو خونه رو به هم می‌ریزی که وقتی نیستی همه جا اینقدر مرتبه.</p><p>اون وقت،وقت چیه؟ وقت یک نگاه سیامک انصاری طورانه.</p><p> </p><p>ولی جدی خیلی به این فکر میکنم چرا خونه بقیه تمیزه و خونه ی ما نه؟ یک دلیل بزرگش اینه که ما پارسال خونه‌ی به نسبت نوسازتر و بزرگ تر از اینجا رو فروختیم و پولش رو دادیم واحد بهتری از جهات مختلف پیش خرید کردیم. پروسه ساخت منزل بعدی ولی طولانی شد و این شد که یه جا رو اجاره کردیم. اینجا که اجاره کردیم یک واحد آپارتمان سی سال ساخته که هشتاد متره‌. این متراژ برای چهار تا آدم بزرگ و حجم وسایل ما کوچیکه واقعاً. و اینکه خود واحد هم نو نیست و هر چقدر هم تمیز کاری کنی، اون برق تمیزی مد نظر رو نمیزنه. دیوارها رنگش کهنه است، شیرآلات کهنه است و....</p><p>دلم خونه‌ی نو و تمیز می‌خواد.🙂‍↕️</p><p>خونه‌ی خودمون، سر همین کوچه است و کارگرها مشغول کارند. دلم میخواد براشون شربت ببرم بگم بساز که خوب میسازی.. فقط زودتر بساز...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/190/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غر</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/189</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/189</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Jul 2026 09:44:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وای چقدر امروز از زندگی متنفرم ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وای چقدر امروز از زندگی متنفرم </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/189/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جنگ داخلی..</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/186</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/186</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 12:01:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شبکه های اجتماعی رو نگاه می‌کنی به جز اینکه دلت خون میشه برای جان‌های دوباره از دست رفته، چند تا قابلمه ماهیتابه هم وسط دعوا پس کله ی تو میخوره. همه دارند همو میدرند: آرررررررره، این دستپخت عمو جونتونه! یه عده دیگه میگن آرررره باز برید شعار بدید بزن که خوووووب میزنی. یه عده از جنوب میگن یه عده دیگه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شبکه های اجتماعی رو نگاه می‌کنی به جز اینکه دلت خون میشه برای جان‌های دوباره از دست رفته، چند تا قابلمه ماهیتابه هم وسط دعوا پس کله ی تو میخوره. همه دارند همو میدرند: آرررررررره، این دستپخت عمو جونتونه! یه عده دیگه میگن آرررره باز برید شعار بدید بزن که خوووووب میزنی. یه عده از جنوب میگن یه عده دیگه آررررررررره تازه یادتون اومده؟ میناب، جنوب نبود؟</p><p>هم وطنان عزیزم🙏 از همه‌ تون بدم میاد. از یک یک تون، با هر مدلی که فکر می‌کنید.😘</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/186/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مادرانه</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/185</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/185</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 23:45:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[توی مهمونی امروز که در واقع هِلو پارتی یکی از فامیل‌های از فرنگ برگشته بود همون کسی  که برای سفر اومده ایران، بهم گفت نگار پس تو کی میای پیش مون؟ ( اعضای نزدیکی از خانواده پدرم، توی اون کشور زندگی می‌کنند و همه شون هم همیشه پیشنهاد میدند که اینجا رو جز گزینه های مهاجرتی ت قرار بده.) من گفتم بابا من...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توی مهمونی امروز که در واقع هِلو پارتی یکی از فامیل‌های از فرنگ برگشته بود همون کسی  که برای سفر اومده ایران، بهم گفت نگار پس تو کی میای پیش مون؟ ( اعضای نزدیکی از خانواده پدرم، توی اون کشور زندگی می‌کنند و همه شون هم همیشه پیشنهاد میدند که اینجا رو جز گزینه های مهاجرتی ت قرار بده.) من گفتم بابا من هنوز خیلی گیر و گور دارم، هنوز اصلا رزومه‌ی قابلی ندارم، زبانم هنوز خیلی جای کار داره و...  و همزمان جوابش رو خیلی آهسته میدادم که مامانم صدام رو نشنوه. نمی‌خواستم وسط مهمونی دلش بگیره. ولی چقدر تلخ.. چقدرررررر تلخ... یکی از دلایلی که هجرت رو می‌خوام اینه که با خیالِ کمی راحت تری بتونم مادر بشم. بچه‌م بدیهیات زندگی عصر حال حاضر رو داشته باشه. هوای پاک رو نفس بکشه، بتونه مدرسه بره. ( ابر قدرتِ منطقه و فراتر از آن، حتی از فراهم کردن بدیهی ترین شرایط تحصیل در مقطع دبستان هم عاجزه!) یکی بود میگفت مهاجرت کردم که دخترم به خاطر زندگی بهتر، مجبور نباشه از مادرش جدا بشه..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/185/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خورشید خانوم</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/184</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/184</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 23:32:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز در جمعی بودیم که آدمهای اون جمع مدتها بود منو ندیده بودند و همه اینجوری بودند که چه عجب، تو رویت شدی‌. چه خبر تو کجایی چه میکنی و..؟این وسط  مامانم از هر پنج تا کلامش، سه تاش تعریف از جمالات و کمالات من بود.😁 اینکه با پشتکارم، فرز و کدبانو‌ام، کمک دستشم، درسخونم، خلاقم، نوآورم، مستقلم و... وای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز در جمعی بودیم که آدمهای اون جمع مدتها بود منو ندیده بودند و همه اینجوری بودند که چه عجب، تو رویت شدی‌. چه خبر تو کجایی چه میکنی و..؟این وسط  مامانم از هر پنج تا کلامش، سه تاش تعریف از جمالات و کمالات من بود.😁 اینکه با پشتکارم، فرز و کدبانو‌ام، کمک دستشم، درسخونم، خلاقم، نوآورم، مستقلم و... وای امشب از مرورش خیلی حس خوبی دارم و احساساتی‌ام.🥹🥹 خودتم خیلی ماهی کوچولوی من. خدا تو رو نگه داره عزیزکم، مامانم.. </p><p> </p><p>روم نمیشه بپرسم حالا جدی من اینقدر خوبم یا چی ؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/184/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ثانیه ثانیه صدات، حسِ آرومِ نفسات...</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/183</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/183</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 01:35:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[که یادم بمونه وسط همه بدبختی‌ها، نشسته وسط یک قایق شکسته‌‌ی پرت شده‌‌ی روی صخره، ده دقیقه فقط خندیدم. چنان خندیدم که به سرفه افتادم و اشک از چشمام اومد. تو منو خندوندی! 💙
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>که یادم بمونه وسط همه بدبختی‌ها، نشسته وسط یک قایق شکسته‌‌ی پرت شده‌‌ی روی صخره، ده دقیقه فقط خندیدم. چنان خندیدم که به سرفه افتادم و اشک از چشمام اومد. تو منو خندوندی! 💙</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/183/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ورزش تن‌زیب سلامتی!</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/182</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/182</guid>
		<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 23:54:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از آدمی که چنان میگ میگ مدام در بدو بدو بود و معمولا یه سه چهار ساعتی تو راه بود فقط در هر روز. تبدیل شدم به کسی که هر روز هشت صبح بیدار میشه. صبحانه مفصل میخوره، میشینه پای لپتاپ تا دوازده! دوازده ناهار نماز لالا. دوباره سه عصر میشینه پای لپتاپ تا یازده دوازده. همینقدر بی فعالیت بدنی! واقعا خجالت آ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از آدمی که چنان میگ میگ مدام در بدو بدو بود و معمولا یه سه چهار ساعتی تو راه بود فقط در هر روز. تبدیل شدم به کسی که هر روز هشت صبح بیدار میشه. صبحانه مفصل میخوره، میشینه پای لپتاپ تا دوازده! دوازده ناهار نماز لالا. دوباره سه عصر میشینه پای لپتاپ تا یازده دوازده. همینقدر بی فعالیت بدنی! واقعا خجالت آوره!:(( بعد واقعا این مدام نشستن آدمو چاق می‌کنه. من اضافه وزن ندارم ولی این مدل زندگی کردن حتی اگه اضافه وزن هم نداشته باشی فرم بدنت رو شبیه آدمهایی می‌کنه که اضافه وزن دارند.</p><p> مدام در تلاشم هر چیزی که به بیمارها رو توصیه میکنم خودم اول زندگی کنم .یکی از کارهایی از هم  که بهش مشغولم اینه که کنار کاردرمانگرِ مجموعه، بستر روانی و انگیزشی روتین های ورزشی رو براشون ایجاد کنم. اونوقت اونا با اون وضعیت های جسمانی سخت ، قدم برمیدارند برای سلامتی شون! بعد خودم اینجوری‌ام. اصلا خیلی خیلی بابت این ورزش نکردن از خودم ناراحتم.</p><p>حتما باید ورزش کنم. اینگونه نمی‌شود!!</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/182/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سوخت رسانی</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/181</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/181</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 21:16:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
 
اونایی که وقتی داری درس میخونی، میان سوخت رسانی میکنند رو خیلی دوست دارم.
مامانم، مادرجانم و زمانهایی که خوابگاه بودم، نازی!
و وقتی خونه عمو بودم، آنکل و زن آنکل!
امیدوارم همسر آینده‌م هم همین love language رو داشته باشه، خیلی ممنون !
اگه نداشت هم اشکال نداره. اون درس بخونه کار کنه خودم بدین گون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2160/2880;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r985398_IMG_20260714_210438.jpg" width="2160" height="2880"></figure><p> </p><p>اونایی که وقتی داری درس میخونی، میان سوخت رسانی میکنند رو خیلی دوست دارم.<br>مامانم، مادرجانم و زمانهایی که خوابگاه بودم، نازی!<br>و وقتی خونه عمو بودم، آنکل و زن آنکل!</p><p>امیدوارم همسر آینده‌م هم همین love language رو داشته باشه، خیلی ممنون !</p><p>اگه نداشت هم اشکال نداره. اون درس بخونه کار کنه خودم بدین گونه بهش عشق می‌ورزم! تازه ماچش هم میکنم:دی</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/181/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ایام هفته و نوسان انرژی</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/180</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/180</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 12:36:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شنبه یکشنبه ها خدابانوی نظم و دیسیپلین و انرژی‌‌م‌. دوشنبه اندکی فس میشم، سه شنبه روزیه که به زوررر باید ادامه بدم و همه چی خیلی برام تکراری و حوصله سر بر میشه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شنبه یکشنبه ها خدابانوی نظم و دیسیپلین و انرژی‌‌م‌. دوشنبه اندکی فس میشم، سه شنبه روزیه که به زوررر باید ادامه بدم و همه چی خیلی برام تکراری و حوصله سر بر میشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/180/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به جز اونایی که در مناطق جنوبی کشور هستند</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/179</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/179</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 12:28:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وای خدایا چقدر غر میزنید. چهار تا امتحان نهاییه دیگه. بدید بره دیگه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وای خدایا چقدر غر میزنید. چهار تا امتحان نهاییه دیگه. بدید بره دیگه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/179/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بار دیگر شهری که دوستش داشتم</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/178</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/178</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2026 22:15:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هفته‌ی بعد بابت جلسه‌ای باید برم تهران، دانشگاه. بعد پذیرایی اون جلسه با منه. جلسه دفاع نیست و اینجور جلسه ها معمولا با یک چایی شیرینی جمع میشه.داشتم به مامانم میگفتم خب شیرینی که از فلان جا میگیرم ( شیرینی ماه بانوی مرزداران🥰)حواسم باشه لیوان یکبار مصرف و نسکافه هم بگیرم. تاداااا، مامانم گفت نههه ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هفته‌ی بعد بابت جلسه‌ای باید برم تهران، دانشگاه. بعد پذیرایی اون جلسه با منه. جلسه دفاع نیست و اینجور جلسه ها معمولا با یک چایی شیرینی جمع میشه.داشتم به مامانم میگفتم خب شیرینی که از فلان جا میگیرم ( شیرینی ماه بانوی مرزداران🥰)حواسم باشه لیوان یکبار مصرف و نسکافه هم بگیرم. تاداااا، مامانم گفت نههه بیا شربتِ آلو زعفرونی ببر. یک شربت مامان ساز خوشمزه است که طعمِ رانی های بازاری رو داره. بعد قبلا برای اساتید اعضای گروه نبات گرفته بودم جنگ شد اونا موندن خوابگاه. گفتم نبات هاشون رو یادم باشه بدم. مامانم گفت بیا بریم نخود چی کیشمیش هم بخریم که قشنگ معلوم بشه سوغاتی مشهده. ( زعفرون باشه برای هر وقتی که خواستم دفاع کنم.😁) خلاصه که دارم تصور میکنم من در حال پرزنت کردن کار و بزرگواران مشغول نخود خورون‌:دی</p><p> </p><p>تهرانِ عزیزم، من دلم خیلی برات تنگ شده. درسته امروز چک و چونه های فراوانی زدم که نیام. ولی حالا که اومدنی شدم لطفاً خصوصاً تا هفته بعد از گزند در امان باش که بتونم به سلامتی بیام پیشت. خیلی دوستت دارم ای شهری که اتفاق های شیرینی رو با تو تجربه کردم.... دلتنگتم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/178/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خدا را شکر</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/177</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/177</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2026 10:49:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلام. خانوما بیاید جلو ماچ و موچ کنم روی ماه تون رو🩷 حل شد!:))) آقایون از شما هم سپاسگزارم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام. خانوما بیاید جلو ماچ و موچ کنم روی ماه تون رو🩷 حل شد!:))) آقایون از شما هم سپاسگزارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/177/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>التماسِ دعای فوری!:))</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/176</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/176</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 21:06:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلام دوستان. میشه هر کی از اینجا رد میشه دستی به آسمان بلند کنه که در ساعت های پیش رو، چند تا پیام مهم به من برسه؟:((( خودم کوتاهی‌ای کردم در پیگیری کاری!:( و دیر پیگیر شدم و نزدیکه چیزی بشه که نباید بشه. خلاصه که دعا کنید لطفاً. سیل سلام و صلوات و اذکار الهی رو روانه کنید سمت من که این گره، گشوده ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان. میشه هر کی از اینجا رد میشه دستی به آسمان بلند کنه که در ساعت های پیش رو، چند تا پیام مهم به من برسه؟:((( خودم کوتاهی‌ای کردم در پیگیری کاری!:( و دیر پیگیر شدم و نزدیکه چیزی بشه که نباید بشه. خلاصه که دعا کنید لطفاً. سیل سلام و صلوات و اذکار الهی رو روانه کنید سمت من که این گره، گشوده بشه. </p><p>🥹🙏</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/176/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شنبه روز خوبیه، روز پر حوصلگی 🏖️</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/175</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/175</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 12:56:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شنبه رو خوب آغاز کردم. صبح زود بیدار شدم و بیل‌زنی رو آغاز کردم. ( اشاره به اپلیکیشن Forest) اندک درختانی کاشتم و بعد هم رفتیم خرید برای خونه. بعد هم رفتم حموم و هم خودم حموم کردم هم، حموم، حموم کرد! بس که در و دیوار و کف‌ش رو با مواد شوینده، شُستم. صبح تایمِ درخت کاشتنم مرتبط بود با خوندن یکی از رف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شنبه رو خوب آغاز کردم. صبح زود بیدار شدم و بیل‌زنی رو آغاز کردم. ( <sup>اشاره به اپلیکیشن Forest</sup>) اندک درختانی کاشتم و بعد هم رفتیم خرید برای خونه. بعد هم رفتم حموم و هم خودم حموم کردم هم، حموم، حموم کرد! بس که در و دیوار و کف‌ش رو با مواد شوینده، شُستم. صبح تایمِ درخت کاشتنم مرتبط بود با خوندن یکی از رفرنس های مهم درمانی رویکرد دلخواهم. سعی کردم کمی خود درمانی کنم به کمکش:)))) گاهی احساس نیاز میکنم و دلم مشاور خوب می‌خواد. ولی مشاور ثابتم دیگه برام کارآمد نبود و البته مسائلی که با شکایت اونها جلسه رو استارت زده بودم هم حل شدند. به هر حال دیگه نمی‌خوام با ایشون ادامه بدم. از اینها بگذریم، شنبه‌ها رو دوست دارم. بوی استخر میدم الان و بوی خودم رو هم دوست دارم الآن. می‌خوام بخوابم. اومدم کنار مامان دراز کشیدم و احساس میکنم زمان به عقب برگشته، دوازده سالمه و با مامان از استخر برگشتیم. دوست‌ دارم این حس و حال رو🍋🏖️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/175/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در میان طوفان،هم پیمان با قایقران ها...</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/174</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/174</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 02:39:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از تمرین هایی که این روزها در برنامه هام دارم ضبط کردن ویدیو های کوتاه از صحبت کردن خودمه. سعی میکنم زیر سه دقیقه، راجع به یک موضوع ترجیحاً مرتبط با روانشناسی و توانبخشی و.. به انگلیسی صحبت کنم. ویدیو میگیرم که بعدش گیر و گورهای تلفظی و گرامری‌م رو بررسی کنم. امروز هم شروع کردم به ریکورد. چند سا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از تمرین هایی که این روزها در برنامه هام دارم ضبط کردن ویدیو های کوتاه از صحبت کردن خودمه. سعی میکنم زیر سه دقیقه، راجع به یک موضوع ترجیحاً مرتبط با روانشناسی و توانبخشی و.. به انگلیسی صحبت کنم. ویدیو میگیرم که بعدش گیر و گورهای تلفظی و گرامری‌م رو بررسی کنم. امروز هم شروع کردم به ریکورد. چند ساعتی برای همین زیر سه دقیقه، مشغول بودم خلاصه. اینش مهم نیست. موضوع امروز رو دوست داشتم. اونجا راجع به این گفتم که رابطه عاطفی ما مثل اینه که سوار یک قایق شدیم و دریا هم زندگیمونه.اون طرف قایق،چشم اندازمون از مقاصد دلخواه بعدی مون در زندگیه.و همین حالا که توی این قایقیم، چندین طوفان رو پشت سر گذاشتیم. در عرض دو سه سال، دو سه مدل جنگ‌رو تجربه کردیم و می‌کنیم، کشت و کشتارهای عظیم دیدیم و..این وسط، این همه ماجرا نبود. چون کماکان صخره های فراوانی هم پیش رومونه که از برخورد با اونها می‌ترسیم و الان هم وضعیت این دریا چنان طوفانیه که پیش رو رو نمی‌بینیم بنابر این هر لحظه در بیم این هستیم که به صخره برخورد نکنیم. از اون طرف، در میانه‌ی این طوفان، ما به مقاصد فکر نمی‌کنیم ما فقط به دووم آوردن و جون سالم به در بردن و برخورد نکردن به صخره ها،فکر می‌کنیم.</p><p>و این در حالیه که طبیعتِ عشق ، عجین شده با تصویر سازی راجع به آینده و وقتی آینده اونقدر اسیر آشوب حالِ حاضره، اگر رکن آینده گرفته بشه از رابطه‌‌ها  آدم‌ها امیدشون رو از دست میدند و اونی که امید نداره، زورِ پارو زدن هم نداره و همین میشه که برخورد می‌کنیم به صخره‌ها و قایق مون هم غرق میشه.</p><p>حالا درسته تهِ ویدیو رو جمع کردم و رفتم تو نقشِ یک زوج درمانگر و از هنر تاب‌آوری و کماکان پارو زدن صحبت کردم. درسته که ویدیو رو برای هم‌قایقی‌م فرستادم و اون بنده خدا هم غش و ضعف رفت و خودشو تیکه پاره کرد که واویلا تو چقدر زبانت خوب شده..</p><p>ولی من دارم به این دریایی که توشیم، فکر می‌کنم..... به قایقِ عزیزم که روزی انداختمش به آب چون باور داشتم پشت دریاها شهری است. </p><p>ولی خب</p><p>چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید</p><p>چو کشتی‌ام دراندازد میان قُلْزُم پرخون</p><p>زند موجی بر آن کشتی که تخته‌تخته بشکافد</p><p>که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون</p><p>نهنگی هم برآرد سر‌، خورد آن آب دریا را</p><p>چنان دریای بی‌پایان‌، شود بی‌آب چون هامون...</p><p> </p><p>پ‌ن: وا مصیبتا! چه‌ پست غمگینی شد!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/174/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پرباز</title>
		<link>https://negarestan.blogix.ir/post/172</link>
		<guid isPermaLink="true">https://negarestan.blogix.ir/post/172</guid>
		<pubDate>Thu, 09 Jul 2026 15:03:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این وبلاگ رو زدم که یه سری حرفها رو راحت تر بزنم. اما حتی اینجا هم دوست ندارم بعضیا بخونن منو.😩 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این وبلاگ رو زدم که یه سری حرفها رو راحت تر بزنم. اما حتی اینجا هم دوست ندارم بعضیا بخونن منو.😩 </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://negarestan.blogix.ir/post/172/comment</comments>
		<dc:creator>نگار</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>